تیتر خبرها
خانه / بخش 2) لانه جاسوسی آمریکا در ایران / 2)6) طبس و حمله نظامی آمریکا / 2)6)3) خاطرات و مصاحبه های شخصیتها و مردم ایران پیرامون تسخیر لانه جاسوسی / بررسی سخنان حجت الاسلام موسوی خوئینیها: روایتی توصیفی- تحلیلی از تسخیر لانه جاسوسی(بخش دوم)

بررسی سخنان حجت الاسلام موسوی خوئینیها: روایتی توصیفی- تحلیلی از تسخیر لانه جاسوسی(بخش دوم)

بررسی سخنان حجت الاسلام موسوی خوئینیها: روایتی توصیفی-تحلیلی از تسخیر لانه جاسوسی(بخش دوم)

تاریخ : ۱۸ آبان, ۱۳۹۰

بخش دوم : عملکرد دولت آمریکا از پیروزی انقلاب تا آبان ۵۸

———————————————-

میرسیم به پیروزی انقلاب، اکنون انقلاب پیروز شده؛ شاه تا دیروز دست نشانده دولت آمریکا بوده و منافع آنها را در ایران و در منطقه تأمین می کرده، حال پاسخ آن را باید هم در دنیا بدهد و هم در آخرت .

انقلاب اسلامی بدون هر گونه کمک خارجی پیروز شد

——————

به هر حال پیروز شده انقلاب؛ یک دولت خارجی هم که نیامده در اینجا شاه را ساقط کند از سلطنت، بالاخره مردم ایران این کار را کرده اند؛ شما آمریکاییها بهتر از هرکسی می‌دانستید که این انقلاب به هیچ وجه مرهون کمک هیچ دولت خارجی نبود. من نمیدانم در دنیا چند انقلاب رخ داده که قدرت های خارجی حمایت نکردند و پیروز شده است، شاید بوده و من نمیدانم. اما همه می دانند-بخصوص آمریکاییها- که انقلاب ایران بدون کمترین کمکی از ناحیه ی کشورهای خارجی، بخصوص همان همسایه شمالی ما که قدرتمند هم بود -ولی اصلا و بهیچ وجه کمکی از ناحیه ی شوروی نشد- به پیروزی رسید. یعنی البته این را هم بگویم که امام و دیگر کسانیکه دنبال امام بودند به هیچ وجه هم حاضر نبودند کمکی از هیچ دولت خارجی بویژه از شوروی بگیرند. اصلا و ابداً از ناحیه امام و رهبران انقلاب به هیچ وجه آمادگی چنین چیزی نبود؛ مردم ایران هیچ کمکی از همسایه شمالی نگرفتند، شاه هر روز متهمشان می کرد که این تظاهرات خیابانی، این شورشها، این بلواها و غوغاها مربوط به مارکسیستها است و از آن طرف مرزها هدایت می‌شود؛ وای به اینکه اگر کمکی هم از آن طرف می‌شد آنوقت دیگر چه می گفتند! همیشه همینطور بوده است .

مردم ایران در هر حرکت اعتراضی متهم شده‌اند به وابستگی

———————-

البته، نمیدانم کشور ما متاسفانه چطور است که هرگاه مردم بلند می شوند حرفی بزنند در مقابل قدرتها، اولین چیزی که می گویند به آنها اینست که شما از خارج هدایت می شوید و با خارج در ارتباط هستید، از خارج پول گرفتید و همینطور از این لاطائلات می گویند که شاه هم می گفت[1]. خوب به هر حال انقلاب پیروز شده، شما هم می‌آمدید می‌گفتید که ما دولت انقلاب را به رسمیت می‌شناسیم. نه از شما پولی می خواستند، نه اسلحه ای، ملت ایران هیچ چیز از شما نمی خواستند، شما یک کلام حداقل به رسم ادب و نمک‌شناسی به ملت ایران تبریک میگفتید ، شما بیش از بیست سال، نزدیک به سی سال غارت می کردید ایران را و نفت ایران را بردید، اینقدر نمک نشناسی هم در دنیا واقعا تعریف کردنی است! در برابر همه آنچه اتفاق افتاده بود می آمدید و فقط یک کلمه تأیید می کردید دولت برخاسته از انقلاب را[2]. این کار را نکردند.

آشوب آفرینی آمریکا در داخل کشور

شروع کردند هر روز مشکل آفرینی، هر روز در گوشه ای از کشور غوغایی برپا می شد، در خوزستان به یک اسم، در کردستان به یک نام، در گنبد یک جور، در شهرهای مختلف، گاهی گسترده بود و گاهی محدود، یک آشوبی و یک بلوایی، اسلحه هم در دست مردم، آنهایی که طرفدار انقلاب بودند اسلحه را نمی‌دادند که مبادا روزی مورد حمله واقع شویم از طرف خارجی ها، با این سلاحها از انقلاب دفاع کنیم[3]؛ ولی گروههایی هم بودند که با انقلاب میانه ی خوبی نداشتند و این سلاحها را نگاه داشته بودند و بعد از پیروزی انقلاب هر روز درگیری بود با مردم و با نیروهای مربوط به دولت انقلاب.

مردم احساسشان این بود و خیلی بیراه هم نبود که این بلواها بدون دخالت آمریکائی ها نیست؛ پس بهرحال (آمریکائی ها) نه تنها این کار را (به رسمیت شناختن دولت انقلاب) نکردند[4]، بلکه این بلواها را هم بوجود آوردند و مردم هم باورشان این بود که این کارها زیر سر آمریکائی‌ها است.

شکست انقلاب به روش پیروزی انقلاب

——————–

و جالب است که پس از اشغال لانه در میان اسناد یکی هم این مطلب است – که من باز هم از حافظه ام کمک می گیرم و الّا این قبیل اسناد خیلی فراوان هست- در سفارت آمریکا طراحی کردند و گفتند که همان روشی که سبب سقوط رژیم شاه و پیروزی انقلاب شد، ما هم باید از همان روش استفاده کنیم، آن روش چیست؟ این بود که مثلا اگر در یک شهری مثل تهران تظاهراتی بود و عده ای به شهادت می رسیدند، میدانید که مردم ایران بر حسب سنتی که دارند برای شهدایشان و برای درگذشتگانشان مجلس می گیرند، از جمله اینکه چهلم می گیرند، مثلا در چهلمین روز شهادت کسانی که در تهران کشته شده بودند در تبریز حرکت عظیمی به راه افتاد (برای مثال می گویم، شاید هم شهر دیگری بود[5]) و در آنجا عده ای شهید شدند، در چهلمین روز شهادت شهدای تبریز در مشهد[6] یک حرکت عظیمی رخ داد؛ امام در یکی از بیانیه ها می فرمایند که با این اربعینات، یعنی این چهلم­های پی در پی، بساط شاه بر چیده خواهد شد – البته من جمله امام کاملا یادم نیست- آنها گمان کرده بودند که امام خمینی این چهلم‌ها را طراحی کرده بود و نمی فهمیدند که این یک سنت مذهبی است در ایران؛ (در همین اسناد لانه است) که گفته اند از همین روشی که آنها استفاده کردند برای سقوط شاه، ما هم از همین روش استفاده کنیم برای شکست انقلاب، بیاییم در جایی کاری کنیم، عده ای دانش آموز و دانشجو کشته شوند، آنوقت چهلم آنها را برنامه ریزی کنیم[7] در جایی دیگر، آنجا یک عده‌ی دیگر کشته بشوند؛ خب یک سفارتخانه ای که در یک کشوری تشکیل شده، آیا تا این حد مجاز است بیاید طراحی کند که چه کار بکنیم که این انقلاب شکست بخورد؟

اینها همان آدمهایی هستند که در ۲۸ مرداد کودتا کردند و دولت ملی را ساقط کردند حالا می خواهند همان کار را تکرار کنند. پس نه تنها دولت را به رسمیت نشناختند، بلکه مجدد شروع کردند به طراحی برای اینکه چگونه این انقلاب را با شکست مواجه کنند؛ من برایم خیلی عجیب است[8]، یعنی در آمریکا عده ای نپرسیدند که اساسا در هر جایی از دنیا، یک دولتی، خوب یا بد، اگر مردم آن را بخواهند، به من و شما چه ارتباطی دارد که آیا آن دولت خوب است یا بد است؛ به خود آن مردم مربوط است که آن دولت را خوب می دانند یا بد می دانند، حالا اگر مردم دولتی را خوب می دانند چون ما آن را بد می دانیم باید برویم آن را سرنگون کنیم؟ دولت برای مردم اگر بخواهم مثال بزنم، مانند اینست که کسی فرزندش را دوست دارد، خواه زشت باشد یا زیبا، اگر شما فرزند کسی را نمی‌پسندید، دلیل می شود که او را از دست پدر و مادرش بگیرید؟ دولت «مال» یک ملت است، به شما چه ارتباطی دارد که نقشه بریزید و آن را ساقط کنید؟

وجدان عمومی خطا نمیکند[9]

می خواهم عرض کنم که وجدان عمومی به خطا نمی رود.مردم آن زمانیکه فکر میکردند این بلواها در شهرها زیر سر آمریکائی هاست، هیچ مدرک و سندی ندیده بودند، اما با درک عمومی از رفتار آمریکا در طول این بیست و چند سال واقعیّت را درک می کردند[10] و با خود می گفتند غیر از آمریکا چه کسی این نقشه را برای کشور ما می کشد؟ بهرحال ما در مسائل وقتی به سراغ مردمی که اهل تحلیلهای عمیق سیاسی نیستند، یعنی نمیتوانند بنویسند یا صحبت کنند می رویم میبینیم، درکشان، از یک تحلیلِ قابل احترامی برخوردار است[11]، مردم با همه وجود در این بیست و چندسال آمریکاییها را خوب شناخته بودند، فکر می کردند این اتفاقات در ایران نمی تواند زیر سر آمریکا نباشد[12] ، بعد هم وقتی که لانه اشغال شد و اسناد مکشوف شد دیدیم آنها هم نشان میدهد که آمریکاییها دائم داشته اند نقشه می کشیدند چه کار کنند که انقلاب را با شکست مواجه کنند و اگر شد شاه را برگردانند. پس این هم اقداماتی که بعد از پیروزی انقلاب آمریکاییها می کنند.

ترور شخصیّتها و بچّه های انقلاب

———————–

اشاره کردم به درگیریهای مسلحانه که در شهرهای مختلف بود، اضافه کنید بر این قضیه ترور شخصیت ها را؛ در آغاز ترور شخصیتها تعداد اندکی بود، اما پس از آن دائما. یعنی شب و روزی نبود الّا اینکه مطّلع می شدیم در یک کمیته ای و در یک خیابانی، در کوچه ای، در ساختمانی که مربوط بود به عناصر رژیم سابق که تحت حفاظت بود یک نفر ترور شد، یک نفر را کشتند، دونفر را با تیر زدند، یعنی عوامل رژیم شاه هنوز در سطح شهرها بخصوص در تهران از ارتشی و غیر ارتشی، ساواکی، پراکنده بودند و آنها آدمهای ورزیده در این نوع کارها بودند، اما جوانهای ما نه آموزشی دیده بودند و نه کلاسی گذرانده بودند، با همان عشق و ایمانشان به انقلاب داشتند از شهر حفاظت می کردند، کمی ناپختگی و خامی میکردند و ناشیانه بدون اینکه حفاظی برای خودشان در نظر بگیرند، جلوی کمیته می ایستادند و فکر می کردند یک ژ- سِ که در دستشان است برای حفاظت کافیست، ناگهان یک ماشین پیکان از جلویش رد می شد و تیری شلیک میشد و آن جوان را می کشت؛ یعنی دائما شب و روز از این اتفاقات داشتیم و این ترورها و ترور شخصیت ها مثل مرحوم مطهری، مثل شهید مدنی، شهید مفتح و امثال آنها هم اتفاق افتاد – که پس و پیش تاریخش الان خیلی یادم نیست[13].این اتفاقات هم افتاد.

همراهی نکردن دولت موقت با نسل جوان انقلابی

—————-

یک نکته ی دیگر هم بود، و آن اینکه دولت هم دولتی نبود که با این نسل انقلابی – که همه شور و شوق انقلاب را آنها بوجود می آوردند و گرمای انقلاب برخاسته از وجود این نسل بود، – میانه خوبی داشته باشد، من اصلا نمی خواهم فعلا بپردازم به روش دولت موقت که بسیار بر آن ایراد و اشکال دارم، البتّه رئیس دولت هم می گفت من برای این شرایط آماده نیستم، امام مثل یک بولدوزر حرکت می کند، من مثل یک فولکس یا مثل یک ماشین بنزم، باید یک خیابان آسفالت سر راست تمیزی باشد، من در آن خیابان می توانم راه بروم، من یک فولکس هستم، من بولدوزر نیستم. البته چنین کسی در آن زمان ، مسئولیت را نمی باید می پذیرفت، ممکن است بگویند امام بر ایشان تکلیف کرد، من وارد این بحثها نمی شوم، بهرحال این اتفاق افتاد که یک ناهماهنگی بین دولت و این نسل بود، یعنی دائما اینها از رفتار دولت موقت نگران می شدند، به یک یا دو نمونه اگر اشاره کنم شاید کافی باشد؛ شما ببینید یک مردمی که نزدیک سی سال از دست سازمان امنیت آن کشور هر چه دیدند بلا بوده است و مصیبت؛ یعنی من نمونه هایی که خودم در زندان دیدم – که من خیلی کم دیدم- ولی آن مقداری که من دیدم، بسیاری از این جوانها یا دیده بودند، یا شنیده بودند، یا از بستگان نزدیکشان آن مصیبت ها و آن بلاها را دیده بودند؛ خب یک همچنین سازمان امنیتی، شما بگویید که تشکیلات اطلاعات و امنیّت کشور را بدهیم دست آنها بلافاصله. فرض می کنیم بعد از پیروزی انقلاب ناگهان یک آب توبه ای از آسمان آمد و ریخت بر سر تمام این ساواکی ها و همه شدند فرشتگان آسمانی، اما مردم نمی توانند بپذیرند این سازمان امنیتی که تا دیروز جوانها را می گرفت و می برد و آن بلاها را سرشان می آورد، از امروز هم که انقلاب پیروز شده باز همین بشود سازمان امنیت و اطلاعات این کشور، این قابل قبول نیست، شما به هر قسمی هم که بخواهید به خورد مردم دهید که این سازمان امنیت دیگر آن سازمان امنیت نیست؛ رئیس دولت موقت – که خدا رحمتش کند، من از نظر شخصی خیلی به ایشان احترام می گذارم- می گفت که اینها مثل عقربه ساعت هستند، چون هویدا محورشان بوده آنطور عمل می کردند اما از این به بعد می دانند که باید به نظر ما عمل کنند، آنها هم دیگر خوب می شوند و می توانند مأموران امنیتی و اطلاعاتی کشور ما باشند[14]. بهرحال نسل انقلابی آن روز این کار را نمی پسندید و نمی توانست قبول کند. حتی بدتر از این، کسی که زمانی رئیس کلّ سازمان امنیت و اطلاعات شاه بوده می خواستند او را رئیس کلّ سازمان امنیت و اطلاعات بعد از پیروزی انقلاب کنند؛ خب این خیلی کار نپخته و ناشیانه ای است، من نمی گویم آنها سوء نیت داشتند، هرگز[15]؛ ولی این اتفاقات هم بیشتر آن نسل انقلابی آن روز را نگران می کرد که چه اتفاقی قراراست بیفتد. مردم میخواستند با همین نهادهای نیم بندی که بالاخره بدون یک سازماندهی دور هم جمع شده بودند – مثلا کمیته انقلاب – امنیت را بر قرار کنند، چاره ای نداشتند جز اینکه کمیته انقلاب تشکیل بدهند، به شهربانی نمی توانستند اعتماد کنند، چون تا همین دیروز، یعنی تا روز ۲۱ بهمن ۵۷، همین مأموران شهربانی با همین لباس در خیابانها با تفنگ می زدند مردم را، حالا شما بگویید باز از فردا همین شهربانی بیاید امنیت شهر را به عهده بگیرد! آدم نمی تواند باور کند، یعنی هیچکس نمی توانست این اطمینان خاطر را پیدا بکند، می گفتند همین کمیته ها خوب است، او می گفت نه اینها اصلا بلد نیستند، راست هم می گفت، اینها چیزی آموزش ندیده بودند، آنها بلد بودند و آموزش دیده بودند، ولی از نظر احساسات و عواطف و باور مردم، اصلا نمی شد به آنها اعتماد کرد، من هم به نوبه خودم اطمینان نمی کردم که این رئیس شهربانی دیروز که از آن رژیم حفاظت و حمایت می کرد حالا امروز بخواهد از انقلاب حفاظت و حمایت کند، من هم نمی توانستم باور کنم، اگر شما هم آن روز بودید حتماً باور نمی کردید؛ خب این نوع تصمیمات و رفتارهای دولت[16] شکاف عمیقی بین مردم و دولت ایجاد کرده بود؛ این قضیه هم بر نگرانی ها می افزود.

کودتای نظامی علیه انقلاب

——————

در همین چند ماه قبل از اشغال لانه – فکر می کنم در تابستان- یک شبکه وسیع نظامی هم کشف شد که در آخرین مراحل سازماندهی بودند برای یک کودتا که خب خدا خواست و کشف شد و این یک داستان عجیبی دارد که چطوری کشف شد. یعنی نه اینکه ما نیروهای امنیتی آنچنان ورزیده و زبردست و زبده ای داشتیم که این تشکیلات را کشف کرد. اگر من برایتان نقل کنم که چگونه کشف شد خیلی حیرت انگیز است، ولی چون فرصت نیست نقل نمی کنم. خب این تشکیلات هم کشف شد و لو رفت و بسیاری از اینها دستگیر شدند و بعد معلوم شد پیامهاشان را از طریق رادیو فارسی آمریکا مبادله می کردند و از آن طریق با آمریکا در تبادل پیام بودند و کاملاً آمریکایی‌ها به آنها اطمینان داده بودند که اگر موفق شدید حمایتتان میکنیم. البته در همان ایام مدارکی بدست آمد که به اینها کمکهای مالی هم شده بود. خب این اتفاق هم افتاد، یعنی درست دو سه ماه شاید پیش از اشغال لانه (– اینها را شما بروید و بررسی کنید، من حافظه ام اینقدر دقیق نیست، دو سه ماه که می گویم اگر چهار ماه شد[17] فکر نکنید کل روایت اشکال دارد.) این اتفاق هم افتاد.

ده ماه پس از فرار از ایران، شاه وارد آمریکا میشود

———————-

حال همه این حوادث را کنار هم قرار دهید، ناگهان مردم مطّلع شدند که آمریکاییها شاه را بردند داخل آمریکا، بعد از پیروزی انقلاب تا این زمان هنوز شاه وارد آمریکا نشده؛ جمعی از ارتشی ها فرار کردند و رفتند آمریکا، جمعی از سرمایه داران وابسته به دربار فرار کردند و رفتند آمریکا، بهرحال هرکسی که یک عنصر مؤثّر آن رژیم بود و توانسته بود فرار کند، فرار کرده بود و تعدادشان هم کم نبود، ناگهان مردم خبردار شدند که آمریکا شاه را هم برده به آنجا. اولین چیزی که به ذهن همه آمد این بود که شاه را برده اند آنجا به عنوان یک محور، این افراد فراری را هم جمع کنند اطرافش.آمریکا هم که هنوز دولت انقلاب را به رسمیت نشناخته[18]، در نتیجه آنجا بعنوان یک دولت در تبعید اعلام موجودیت بکنند و به جای اینکه این دولت را به رسمیت بشناسند بگویند ما آن دولت را به رسمیت می شناسیم. این اولین چیزی بود که به ذهن همه رسید که نکند چنین توطئه ای در کار است[19]. آمریکاییها گفتند که نه، شاه مریض است؛ دولت موقت گفت که ما پزشکان متخصص بفرستیم و ببینیم که آیا واقعا شاه بیماریش به گونه ای است که نمی‌شده در خارج آمریکا معالجه شود؟ اصل ماجرا صحت دارد یا نه؟ و آیا لزوماً باید می‌آمد آنجا یا نه؟

دولت آمریکا اگر هیچ برنامه خصومت آمیزی نداشت، می توانست به راحتی بگوید بسیار خوب، چند نفر از ایران یا از هر جای دنیا بیاید پزشکانی که شما مطمئن هستید بیایند آنجا شاه را معاینه کنند ببینند آیا واقعا او بخاطر بیماری و معالجه آمده آنجا یا هدف و غرض سیاسی هست؟و آمریکاییها هیچ نوع همکاری در زدودن این شبهه و نگرانی از خودشان نشان ندادند، خیلی هم مغرورانه گفتند نخیر شاه را بردیم برای معالجه و رفتاری کردند که تقریبا معنایش این بود که به شما هم ارتباطی ندارد، چطور به ما ارتباط ندارد؟ شاه خودمان است، می خواهیم ببینیم مریض هست،؟ نیست،؟ بالاخره آنجا معالجه اش می کنید، نمی کنید؟ عجیب است شما در خاطرات همین درباری ها بخوانید، که چه بلایی بر سر شاه آوردند وقتی بردند آنجا، یعنی حتی برای همین معالجه ای هم که می گویند در خاطرات فرح هست، در خاطرات دیگران هست، چه پولهای گزافی دادند و چه جاهای بدی بردند شاه را، یعنی شاید یکی از بدترین جاها بردند به اسم اینکه می خواهیم تو را معالجه کنیم؛ یعنی در آمریکا – البته این تعبیر کمی مبالغه آمیز است، من سالها پیش این خاطرات را خواندم- بالاخره جای بسیار بدی، یعنی یک بیمارستان درجه یک که نه ، حتی به یک بیمارستان نسبتاً خوب هم نبردند. بالاخره این شاهی بوده است که سالها با شما همکاری کرده، این همه منافع ایران را به جیب شما ریخته، اینهمه شما بوسیله همین شاه سلطه خودتان را در منطقه تحکیم کردید، شاه حمایت از اسرائیل کرده بود، بالاخره اینهمه نان و نمک خورده بودید، می گویند حیا هم در چشم است! اینهمه شاه به شما خدمت کرده، در این خاطرات ببینید که وقتی او را بردند آمریکا، ببینید چه پولهای گزافی گرفتند انگار که برده اند به بهترین بیمارستانها! به بدترین بیمارستانها بردند وبیشترین پولها را گرفتند و چه تحقیرهایی که کردند، از قول خودشان می گویم، از قول بستگان شاه.

و اکنون تصمیم دانشجویان

——————

خب این اتفاق افتاده. شما فکر کنید در این شرایط با این نگرانی از یک طرف، انزجار و تنفر و سوءظن مردم ایران به دولت آمریکا هم از یک طرف؛ حال در اینجا یک عده به عقلشان رسیده که فوری ترین کاری که می شود کرد، اینست که ما برای اینکه این اعتراضمان را به دنیا برسانیم، و شاید افکار عمومی مردم آمریکا را علیه دولت آمریکا بسیج کنیم که دست از این کار بردارد، اینست که برویم یک جایی را بگیریم که در دنیا صدا کند، یعنی صدای ما به گوش دنیا برسد؛ خب معلوم بود اگر ما در ایران می خواستیم یک مقاله بنویسیم، می خواستیم سخنرانی کنیم، یعنی چه کاری میبایست بکنیم که «دنیا» بفهمد ما معترضیم به این اقدام آمریکا و مردم آمریکا هم بدانند که ملت ایران ناراضی اند از این کار؟! خب در اینجا یک اتفاقی رخ داده، بنام اشغال لانه و تصرف سفارت آمریکا، ببینید اینجا ما دوبخش داریم که من از همین ابتدا این دو بخش را جدا کنم، بعد به آن می پردازم:

یک اینکه عده ای دانشجو بدون داشتن کوچکترین چیز تهدید کننده ای در دست- نه سلاحی، نه چوبی، نه مثلا خودکاری که بنا باشد با آن آمریکاییها را مصدوم کنند، هیچ چیزی در دستشان نیست- لباسی پوشیدند و عکس امام بر سینه هایشان، که نشان دهند ما هیچ چیزی همراه خودمان نداریم، یک رفتار مسالمت آمیز، بنا بوده عده ای دانشجو بروند و وارد این محل بشوند، یک روز، دو روز، صدایشان را به دنیا برسانند و بعد هم رها کنند آنجا را. شما بگویید اینها به زور وارد اینجا شدند، این در دیگر جاهای دنیا هم مرسوم بوده، که یک عده جمعیتی که مورد ستم واقع شده اند و هیچ راهی برای دفاع از خودشان ندارند، برای اینکه فریادشان را حد اقل بگوش مردم دنیا برسانند دست به چنین کارهائی میزنند، این هم اولین بار نبوده است که این اتفاق افتاده، در خیلی جاهای دنیا رفتند و وارد سفارتخانه شدند. دو سه روز آنجا را گرفتند و بعد هم آمدند بیرون؛ یعنی حرفشان را به دنیا زدند و بعد هم آمدند بیرون، حتی در دنیا کارهایی می شود از قبیل اینکه که یک هواپیمایی را از مسیرش می‌بردند به کشور دیگر و همین قدر می‌گفتند ما می خواستیم دنیا بفهمد که ما تبعه‌ی فلان کشور به این دولت معترضیم، خودشان را هم تسلیم می کردند و هیچ آسیبی هم به کسی نمی رساندند. آنطور هم نبوده که کسی را در هوا یقه اش را گرفته باشند، روی زمین بوده. خب، عده ای آدم بی اسلحه وارد جایی شدند، شما آمریکائیها اینقدرها تجربه نداشتید، یا تدبیر نداشتید، دلیل سوم آن که من میدانم، غرور آمریکائیها و اینکه آنچنان خودشان را آدم های برتر این عالم میدانند، که هیچکس را دربرابر خودشان آدم نمی دانند، حالا بخصوص کشوری مثل ایران که تا دیروز زیر چکمه ی آمریکائیها بوده، اینها درها را بستند به روی دانشجویان، یعنی واقعا اگر دانشجویان وارد آن محل شده بودند و آنها هم درها را باز می کردند و تعارف می کردند، قرار نبود آنها با کسی کاری داشته باشند، تعارف میکردند آنها را، آبی، چای…به آنها می دادند، یک روز، دو روز، سه روز، جیب آمریکائیها آنقدر هم خالی نبود که نتوانند چند روز چند نفر آدم را پذیرائی کنند، اینها آنجا می نشستند و حرفهایشان را می زدند، آن حرفها را مخابره می کردید به دنیا، من حدّاکثرش را می گویم؛ یعنی مگر آن دانشجویان چه کرده اند که حالا از نظر آمریکائیها یک جرمی شده است و انگار یک جنایتی که تا حالا هیچ جای دنیا رخ نداده است. و آمریکائیها هم چه انسانهای پاک و منزّهی بودند و ما رفتیم فرشتگان عالم را به گروگان گرفتیم! خب این دانشجوها وارد جایی شدند، اگر رفتار مسالمت جویانه با اینها کرده بودید، اینها کاری با شما نداشتند، با دست خالی که قرار نبوده بیایند آنجا کسی را اذیت کنند یا بزنند، یا بکشند، بنایی بر این کار نبوده، خب شما درها را بستید و مقاومت کردید، با اینها لج کردید و اینها هم جوان، یک ساعت، دو ساعت، بهرحال اینها موفق شدند و در را باز کردند، بله، شما را به گروگان گرفتند، اما شما نباید توقع می داشتید وقتی بعد از اینهمه کلنجار رفتن با هزار یا علی دری را باز کردند ، حالا شما را در آغوش بگیرند و با شما معانقه کنند. این پیداست، در دعوا که نان تقسیم نمی کنند، پس ببینید – من همه اینها را یکی یکی می گویم که ببینید آنچه دائم به آن ایراد میگیرند چیست – اولین چیزی که رخ داده اینست که اینها وارد سفارت دولتی شدند که بیست و چند سال است از آن دولت ظلم و ستم دیده اند، خودشان در زندانهای شاه شکنجه شدند، خودشان توسط آمریکا تحقیر شدند، سرنوشت اینها توسط آمریکا به یک سرنوشت تلخ بدل شد، خب اگر اینها اجازه می دادند دولت مصدق ادامه پیدا می کرد، شما میدانید مصدق هم بنا نداشت شاه را از ایران بیرون کند، می گفت اعلیحضرت فقط سلطنت کند، ولی حکومت کار دولت است؛ مصدق هم کسی نبود که بخواهد سلطنت را از روی زمین برچیند، نه این حرف را میزد و نه این ادعا را میکرد و اصلا تفکرش هم این نبود، تیپ آقای دکتر مصدق را می دانید، یا خواندید یا بخوانید، اصلا چنین چیزی نبود؛ خب آمدید یک همچین دولتی را برداشتید، ساقط کردید و سرنگون کردید و بعد هم دوباره شاه را با همه این دیکتاتوری و استبداد و جلادی آوردید، خب مردم هم همه ی این چیزها در حافظه شان بوده، ماجرای کاپیتولاسیون را می دانند، ماجرای پانزده خرداد خونین و حمایت آمریکا از شاه در آن سرکوب بیرحمانه را ماجرای دستگیری و تبعید یک مرجع تقلید مذهبی را که به او عشق می ورزیدند، همه‌ی اینها را از شما دیده اند، ماجرای کشتار دانش آموزان توسط شما را می دانند، همه اینها را دیده اند و قضایایی از این قبیل که اشاره کردم؛ حالا رفتند وارد سفارتخانه‌ی یک همچنین دولتی شدند، وارد سفارتخانه دولتی نشدند که بگوییم اینها کی به ما بدی کرده بودند که شما به آنان بدی کردید؛ بالاخره می گویند کلوخ انداز را پاداش سنگ است! شما از ۳۲ تا ۵۷، بیست و پنج سال است به ما ظلم کردید، حالا یک بار هم ما یک دستی بلند کردیم، چه چیز عجیب و غریبی رخ داده است در دنیا؟! وارد شدن به آنجا خیلی کار زشتی بوده؟ شما آمریکائیها میگویید کار زشتی بوده؟ این دیگرخیلی عجیب است! می گویید گروگانگیری؟ خب شما چرا رفتاری نکردید که این جوانها را آرام کنید؟ اینها کاری با شما نداشتند، دعوتشان می کردید، تعارفشان میکردید، شما آنجا آنقدر امکانات داشتید که عرصه برایتان تنگ نمی شد، بعد هم اصلا با دولت تماس می گرفتید شاید مشکل را حل میکردند؛ پس عامل گروگانگیری اساسا خود رفتار آمریکائیها است، چرا باید فکر کنند که از ابتدا دانشجویان رفته بودند آنجا برای گروگانگیری؟ اصلا بنای چنین کاری نبود.

– مهدی فراهانی در ۹۰/۰۸/۱۹ گفت:

جناب آقای موسوی خوئینی

با سلام

از کلامتان چنین بر می آید که هنوز هم منش آقای مهندس بازرگان را که می خواستند از ساختارهای موجود برای اداره جامعه استفاده کنند اشتباه می دانید! آیا با این ترتیب می توان به آقای احمدی نژاد اشکال گرفت که چرا سعی بر منزوی کردن غیر همفکران سیاسیش دارد؟! آیا اگر جنبش سبز نیز به پیروزی دست یابد باید همه مخالفانش را از کار بیکار و منزوی کند؟ آیا انقلابیون تونس و مصر هم باید همینکار را انجام می دادند؟

آیا فکر نمی کنید که اگر آنروزها شما انقلابیون تندرو[20] به نظر دولتمردان میانه روی چون مهندس بازرگان احترام می گذاشتید پس از ۳۰ سال چنین اتفاقهای تلخی دوباره تکرار نمی شدند و شما هم “انقلابی های فرسوده و پشیمان” لقب نمی گرفتید؟

پاسخ در تاريخ ۱۰/ آذر/ ۱۳۹۰

اختلاف مرحوم آقای مهندس بازرگان را به قول شما انقلابیون تندرو برسر ساختارها یعنی مثلاً شهربانی وسازمان اطلاعات و امنیت و… نبود، اختلاف بر سر کسانی بود که در این دستگاهها برای رژیم شاه کار میکردند، انقلابیون می گفتند افرادی که تا دیروز در خیابانها مردم را می‌زدند، می‌کشتند، یا در به در، خانه به خانه دنبال انقلابیون بودند تا آنان را دستگیر کنند وبه شکنجه گاهها ببرند، امروز نمی توانند امین مردم باشند تا به دنبال عناصر رژیم گذشته یعنی دوستان وهمکاران دیروزشان بگردند وآنان را دستگیر کنند و…

این سخن کجا و اقدام آقای احمدی نژاد کجا که تمام یا اکثرمدیران لایق کشور رابا وجود داشتن ده سال، بیست سال، وبیشتر سابقه مدیریت پس از پیروزی انقلاب از دستگاه اجرائی کشور بیرون ریخت و خسارت عظیمی بر مدیریت کشور وارد کرد – البته دلیل واقعی آن هم این بود که آنان اصلاح طلب بودند و بله قربانگو نبودند.

گفته اید: من هنوز هم منش آن مرحوم را اشتباه می دانم

آری من به صراحت باید بگویم من هرگز به خاطر انحرافی که امروز در حاکمیت مشاهده میکنم وبه خاطر اقداماتی که اکنون می شود و کشور را با خطرهای جدی رو به رو ساخته است هرگز نه از انقلاب پشیمان هستم ونه از مواضع انقلابی آن روز، من همچنان به جمهوری اسلامی پایبندم ومعتقدم برای آفت زدائی از آن باید تلاش کرد تا نظام بر آمده از اراده یک ملت بزرگ به صراط مستقیم ومسیر اصلیش برگردد[21]. انشاءَ الله


[1] – آیا این برای همه موارد صادق است. حزب توده هم حود را مردم ایران میدانست و نشریه ای بنام «مردم»! داشت. چریکهای فدایی و پیکاریها و منافقین هم خود را مردم و رأی خود را رأی مردم میدانستند و نهضت ازادی هم خود را مردم میدانست و به خود حق میداد که مجلس خبرگان را که با رأی مردم بوجود آمده بود منحل نماید! لذا این کلی نیست و اگر به کسی به ناحق گفته شده است باید مورد اعتراض قرار گیرد و نه همه موارد!

[2] – این کار ار کردند و دولت مهندس بازرگان را ظاهرا به رسمیت شناختند.

[3] – این عجیب است چون امام دستور جمع آوری سلاحها را دادند و طرفداران انقلاب و امام سلاحها را تحویل دادند. و اصولا خود مسئولان  مردمی در هر پایگاهیی و کمیته ای از همان شب اول شروع به جمع آوری سلاح نمودند و مساجد انبار سلاح شده بود.

[4] – این اشتباه است!

[5] – چهلم قم تبریز بود و چهلم تبریز یزد و چهلم یزد کرمان و تهران در چهلمها نبود.

[6] – این اشتباه است! در چهلم تبریز مردم یزد به پا خاستند.

[7] – آیا در جریان 88 همین جریان تکرار نشد و رهبر انقلاب نفرمودند که میخواستند با کاریکاتوری از انقلاب انقلاب را به شکست بکشانند!؟ الله اکبر در پشت بام و به کشتن دادن مردم و مظلوم نمایی انهم در سایه تبلیغات گسترده و دروغین رسانه های آمریکایی و انگلیسی و با همیاری عوامل انها!

[8] – تعجب ندارد که! مردم آمریکا در نظام مدعی دموکراسی تصمیم نمیگیرند. حاکمان پنهان تصمیم گیر هستند و دیکتاتورهای بزرگ تاریخ در زیر نام دموکراسی و لیبرالیسم به دنبال منافع خود هستند و عده ای از مردم را هم با خود همراه کرده اند! همین ! در پشت لیبرالیسم و جامعه باز پوپری چیزی جز این نیست!

[9] – پس انتخاب بنی صدر چه بود!؟

[10] – این مطالب اعجاب انگیز است! نقش حضرت امام در بیدار سازی مردم بعد از انقلاب و رسوا نمودن عوامل آمریکا بخصوص بعد از ترور  آیت الله مطهری و اعلام اینکه چریکهای فدایی و منافقین هر دو آمریکایی هستند و 9 ماه حمله به آمریکا و توطئه های آنان را به فراموشی سپردن و  اعلام اینکه : «وجدان عمومی خود به خود به خطا نمی رود»!، معلوم نیست از طبله کدام عطاری بیرون آمده است!

[11] – این به خاطر آموزشهای امام و تربیت سیاسی مردم بود و گرنه مردم خود به خود باشند میشوند مردم کوفه که با رهبر الهی چنان کردند!

[12] – انگونه که امام فرمودند زمانی رسیده است که مردم  پیشروان روشنفکران باشند وراه صحیح را آنان بپیمایند و این نشانگر عقب ماندن روشنفکران به خاطر گرفتاری در چهارچوبهای به ارث رسیده از ابرقدرتها و مکاتب منحرفی بود که به خورد آنان داده بودند و از سوی دیگر پیروی خالصانه توده های مردم از امام امت و رهبران دینی خودشان بود!

[13] – آیت الله مطهری یازدهم اردیبهشت 58 و آیت الله مفتح 27 آذر 58 بدست گروه فرقان و آیت الله مدنی 10 شهریور 60 بدست گروه منافقین ترور شده اند!

[14] – در روز بیست و دوم بهمن 57 ساعت 5 بعد از ظهر و در حالی که هنوز بعضی پادگانهای مهم مثل سلطنت آباد و لویزان در دست نیروهای گارد بود  و هنوز کودتا شکست کامل نخورده بود، مهندس بازرگان جلسه ای برگزار میکند و با سران ارتش که شب قبل به دنبال کودتا بودند و با شاپور بختیار و همفکران و دوستانش جلسه میگذارد و از انان کمک میخواهد. شاپور بختیار با تلفن با جلسه در تماس بوده است! قره باغی در خاطرات خود از این جلسه مفصل سخن گفته است! این سیاست از تفکرات ایشان بر میخاست و نه فقط از اشتباهی عادی! و طرح خط امام توسط دانشجویان در دل خود اعتراضی به این خطوط برخاسته از مکاتب التقاطی را به همراه داشت!

[15] – پس چه داشتند!؟ اگر شخص ایشان سوء نیت نداشتند ولی آنانی که این امور را طراحی و بوسیله ایشان اجرا میکردند و اسنادشان از لانه جاسوسی در آمد و تا آخر عمر نیز مهندس بازرگان از آنان حمایت میکردند، سوء نیت کامل داشتند. مگر انحلال مجلس خبرگان قانون اساسی را امیر انتظام به دستور جاسوسان آمریکایی برنامه ریزی ننموده بود و  متأسفانه مجری آن مگر مهندس بازرگان نبود!؟

[16] – و از همه مهمتر این بود که آنان خود را صاحب بینش و شناخت سیاسی میدانستند و امام را دارای عدم بینش سیاسی و مدیریتی میدانستند و به خود حق میدادند که به امام برای هر دستوری که میداد حق اعتراض قائل شوند و در تلویزیون و مقابل همه مردم کشور دائم اعتراض خود را تکرار میکردند. آقا شما هم که دست ما را در پوست گردو میگذارید. قبل از آنکه مطلبی را بگوئید به من بگوئید تا به شما بگویم که چکار کنید. از جملات مشهور مهندس بازرگان میباشد. مطلبی که اصلاح طلبان کنونی نیز بارها تکرار نموده و خود را صاحب شناخت بالا و حتی بالاتر از رهبری میدانند و به ایشان اشکال میگیرند که چرا آنچه را ما میگوئیم عمل نمیکنید!؟

[17] – این اشتباه است! و اشتباه یک ماه نیست! بلکه یکسال است! و آنهم یکسال بعد! ماجرای کودتای نوژه اولین کودتای عملی بر علیه انقلاب اسلامی بود و در سال بعد و در مرداد 59  و چهار ماه بعد از واقعه طبس اتفاق افتاده است. در تابستان 58 این سال و در غروب روز قدس  و در شب 28 مرداد ماجرای پاوه اتفاق افتاد که نزدیک بود کردستان از ایران جدا شود که امام با پیام تاریخی خود  و شهید چمران با فداکاری خود از این آرزوی ضد انقلاب آمریکایی جلو گیری نمودند.

[18] – این اشتباه است! آمریکا دولت موقت را به رسمیت شناخته است! و مزیر خارجه دولت موقت نیز در شهریور 58 در هاوانا در کوبا در کنفرانس غیر متعهدها نخستین بار به ملاقات وزیر خارجه آمریکا رفت و در روز دهم آبان مصادف با عید قربان نیز همراه با رئیس دولت موقت با برژینسکی در الجزایر در سالگرد پیروز انقلاب الجزایر به مذاکره پرداختند! چگونه آمریکا در ظاهر دولت انقلاب را به رسمیت نشناخته بود!؟.

[19] – این اشتباه است! آنان شاه را به آنجا بردند تا مرکزیتی برای مخالفت و تمرکز ضد انقلاب بسازند. جرم بزرگ آنان این بود که در حالی که دولت انقلاب را در ظاهر به رسمیت شناخته بودند، در حال برپایی انواع توطئه ها برای سرنگونی آن بودند!

[20] – کسی که با انقلاب و قوانین آن هماهنگ نیست دارای اشکال است، آنکه با سیاست گام به گام همه مردم کشور را به ستوه آورده و دشمنان را به شکست انقلاب امیدوار کرده است! نه انقلابیونی که با تمام وجود در صحنه انقلاب و در حال جنگ همه جانبه با عناصر منحرف و جنایتکاری هستند که به هیچ اصل اخلاقی و انسانی معتقد نبوده و به هر جنایتی دست زده اند. آنکه به جنگ رفته دیگر از خواب و خوراک و ارامش در زندگیش خبری نیست! و اگر کسی خواست در دوران جنگ و در جبهه جنگ به شیوه روز مره زندگی بجنگد و ساعت هشت تا 4 بعد از ظهر به جنگ برود و شب نیز استراحت کند و بعد هم رزمندگان فداکار را متهم به تند روی کند، این یکی از مسخره ترین موضوعات دنیا است! و حال مرفهین بی درد که در روزمرگی خود چون آبی راکد در برکه ای حقیر پوسیده اند، انقلابیون فداکار را که اگر لحظه ای دیر جنبیده بودند بوسیله خوش خیالان تابع سیاست گام به گام، دو باره باید صدها سال در زیر دست دشمنان به ذلت دست و پا میزدند را متهم به تند روی مینمایند!

[21] – جناب آقای خوئینیها! شخص شما مطرح نیستید! شما  در جبهه و جریانی قرار گرفته اید که از سروش تا گوگوش و از کدیور تا جرج بوش برای مبارزه با جمهوری اسلامی در کنار هم قرار گرفته اند. من اینگونه فکر میکنم دیگر به درد نمی خورد. رهبران جنبش سبز در خارج کشور را بنگرید: ( سروش، مهاجرانی، کدیور ، عبدالعلی بازرگان و گنجی! ) و بقیه عناصری که همه با هم در یک سمفونی غم انگیز که در نهایت  فریاد وامصیبتایی از آن به گوش میرسید که:« ای عالم بدانید نظام جمهوری اسلامی در انتخابات تقلب کرد و رأی مردم را دزدید و پاسخ معترضین را با گلوله داد و در زندان جنایت کرد و کشت و شکنجه داد.» و … و  در چند سال گذشته با هم همکاری نموده اید! حال چه شده شما از آنان خود را جدا حس میکنید!؟ وجدان شما کجا رفته است!؟ آیا نظام جمهوری اسلامی اینگونه است که شما بیان داشته اید!؟ پس چرا سخن رهبری را گوش ندادید!؟ مگر ایشان در اولین  ساات نیمه شب 23 خرداد 88  که آراء شمارش هم نشده بود با پیک ویژه از شما ( مهندس موسوی) نخواستند که مردم را به خیابان نکشانید که دشمنان  جریان  را از دست شما بیرون خواهند برد!؟ پس چرا اطاعت نکردید!؟ مگر رهبری فرصت ندادند که ادعای تقلب را اثبات نمایید!؟ پس چرا اطاعت ننمودید و حاضر نشدید اسناد خود را ارائه دهید و تا حال هم ارائه نداده اید!؟ پس شما چرا مدعی هستید که همچنان به جمهوری اسلامی معتقدید!؟ چرا از ولی فقیه اطاعت ننمودید!؟ به بهانه اینکه تفسیر من از جمهوری چیز دیگری است و از اسلام چیز دیگری میفهمم میشود، بر سر خود و بر سر دیگران کلاه گذاشت!؟  آیا تفسیر قانون اساسی با شماست یا با شورای نگهبان!؟ آیا شیر بی دم و اشکم و سر هم وجود دارد!؟ ظاهرا بزرگترین مشکل شما بر سر نظارت استصوابی است و ریشه همه مسائل و  تمام مشکلات را به زعم خود نظارت استصوابی میدانید! اگر نظارت شورای نگهبان را استصوابی نمیدانید، پس چرا وقتی شما به جای امام ناظر انتخابات  اولین رئیس جمهور انتخاب شدید، از 120 نفر 115 نفر را حذف نمودید!؟ ایا میشود انسان در یک جبهه جنگ قرار بگیرد و هر کاری را همکاران و همفکران او نمودند را نفی کند و خود را از آن بری بداند!؟ آیا چه کسی بود که روز قدس را به روز ضدیت با نظام جمهوری اسلامی میخواست تبدیل نماید و روز 13 ابان میخواست 13 آبان و جنایات آمریکا را به فراموشی بسپارد و نظام جمهوری اسلامی را دشمن اصلی تلقی کند!؟ و ایا چه کسی بود که میخواست 16 آذر و جنایت آمریکا و شاه در کشتن دانشجویان را به ضدیت با نظام جمهوری اسلامی تبدیل نماید!؟ ایا میشود جنابعالی دامن خود را از این جریانات کاملا پاک نمایید !؟ در حالیکه شایسته بود جنابعالی در برابر این توطئه ها اولین نفری باشید که خارج از تمام باند بازیها و سیاسی کاریها موضع گیری کنید و توطئه گران را رسوا نمایید. تاریخ خارج از تمام بازیهای باندی و تمام سیاسی کاریها در مورد بخصوص شخص جنابعالی با توجه به سابقه ای که در جریان تسخیر لانه جاسوسی آمریکا داشته اید، قضاوتی سختتر از دیگران خواهد نمود و اگر با این جریانات هم موافق نبوده اید، سکوت جنابعالی در برابر این جریانات را به سختی محکوم خواهد نمود!

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

بازخوانی یک عملیات: پنجه عقاب (شکست نیروهای نظامی متجاوز آمریکایی در طبس)

طبس – بازخوانی یک عملیات: پنجه عقاب (شکست نیروهای نظامی متجاوز آمریکایی در طبس)

بازخوانی یک عملیات: پنجه عقاب (شکست نیروهای نظامی متجاوز آمریکایی در طبس) 31 فروردين 1387 …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *