تیتر خبرها
خانه / بخش 2) لانه جاسوسی آمریکا در ایران / 2)6) طبس و حمله نظامی آمریکا / 2)6)3) خاطرات و مصاحبه های شخصیتها و مردم ایران پیرامون تسخیر لانه جاسوسی / بررسی سخنان حجت الاسلام سید محمد موسوی خوئینیها: روایتی توصیفی- تحلیلی از تسخیر لانه جاسوسی(بخش اول)

بررسی سخنان حجت الاسلام سید محمد موسوی خوئینیها: روایتی توصیفی- تحلیلی از تسخیر لانه جاسوسی(بخش اول)

بررسی سخنان حجت الاسلام سید محمد موسوی خوئینیها: روایتی توصیفی- تحلیلی از تسخیر لانه جاسوسی(بخش اول)

تاریخ : ۱۷ آبان, ۱۳۹۰

نهم آذر ماه سال ۸۹ در نشستی با دانشجویان دانشگاه تهران و چند دانشگاه دیگر، واقعه اشغال لانه را در بیانی توصیفی- تحلیلی روایت کرده‌ام. مایل بودم این روایت را در روزهای پیش از ۱۳ آبان در اختیار خوانندگان گرامی قرار دهم لیکن با همه تلاشی که انجام شد موفق نشدم. اکنون با همه این تأخیر خوشحالم که بخش اول این روایت را تقدیم میکنم. مایلم از خوانندگان گرامی درخواست کنم که این روایت را تا پایان آن، که چندین بخش خواهد بود ملاحظه کنند و سپس اگر سؤالی داشتند با من در میان بگذارند و به یاری خداوند به سوالات پاسخ خواهم داد.

بخش اول : تشریح اجمالی عملکرد دولت آمریکا از سال ۱۳۳۲ تاسال ۱۳۵۸

بسم الله الرحمن الرحیم.

الحمدلله رب العالمین و صل الله علی سیدنا و نبینا محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین.

ابتدا سپاسگزارم از عزیزان، دانشجویان که با درخواستتان و همچنین حضورتان در اینجا که قبول زحمت کردید باعث شدید فردی مثل من، ساکت و آرام را، به حرف وادار کنید. و من به دو دلیل پذیرفتم در خدمت عزیزان باشم. یکی این که احساس کردم نسل شما – گمان می‌کنم تقریبا همه – در زمان اشغال لانه متولد نشده بودید، چون بیش از سی سال است که از آن قضیه می گذرد، و در بین شما سی ساله گمان نمی کنم باشد. برای نسلی مثل شما که آن موقع نبوده اید، ضروری است که بشنوید درباره یک واقعه ای که از زمان وقوعش تا امروز، ذهنها را مشغول به خود کرده – یا به صورت اثباتی و تأییدی و یا به صورت نفی و رد – به هرحال ذهنها هنوز مشغول با این حادثه است و هنوز سؤال دارد و هنوز به تاریخ نپیوسته است. حالا این سؤالات یا به دلیل اصل آن حادثه است یا به دلیل وقایعی است که بعد آن حادثه رخ داده است، بخصوص حوادث پس از رحلت حضرت امام (قدس سره) و بویژه در این سالهای اخیر؛ این حوادث قطعا در پیدایش بسیاری از این سوالها موثر بوده است؛ حداقل ذهنها را بیشتر درگیر کرده است و این، مشکل را هم برای امثال من تشدید کرده چون امروز اقناع اذهانی که با مسائل روز کشور مواجه اند بسیار مشکل تر است تا ده سال پیش و تا بیست سال قبل و اساساً این سوالها هرچه می گذریم و وقایعی رخ میدهد که من هم در اعتراض به آن وقایع مثل شما هستم این سوالها بیشتر میشود. یک دلیلش این بود، فکر کردم بهرحال شما از بعضی از فرزندان من هم شاید سنتان کمتر است و شاید خداوند راضی باشد که منِ ساکت هم به حرف بیایم و این واقعه را یک بار دیگر با هم بازخوانی و مرور کنیم و شما هم از زبان کسی که شاهد زنده حادثه بوده برای آیندگان نقل کنید.

نکته دوم هم که سبب شد من بپذیرم این مزاحمت را! تحریفاتی است که رخ داده و رخ میدهد و از این پس هم بیشتر خواهد شد. هرکسی با یک غرضی گوشه ای از این حادثه را آنگونه که می خواهد روایت می کند و نه آنگونه که اتفاق افتاده است، و شگفت انگیز این است که این تحریف کننده های بویژه امروزی هیچ فکر نمی کنند که این زمان با زمان قاجار فرق کرده، تحریف تاریخ در آن زمان خیلی آسانتر بود، اما اینها مثل اینکه هنوز متعلق به عهد قجرند؛ یعنی هیچ فکر نمی کنند حوادثی که در رسانه های مختلف داخل و جهان ثبت شده، جزئیاتش ثبت شده، قطعه به قطعه حادثه، هم تصویری ضبط شده، هم گفتاری ضبط شده ، با وجود یک چنین اسناد متقن تاریخی چگونه به خودشان اجازه می دهند که حتی وقوع حادثه را هم به نحوی تحریف کنند و امروز آنقدر بی پروا تحریف تاریخ می کنند، که انسان فکر می کند اینها نمی دانند ما در چه دنیایی زندگی می کنیم، دروغ گفتن هم آخر یک هنری می خواهد، همینطور هرکس دهان خود را باز کند و برخلاف واقعیات بگوید و هیچ فکر نکند که ساعتی دیگر معلوم می شود دروغ است، یک روز دیگر معلوم می شود دروغ است، اصلا برایشان اهمیتی ندارد که بعدا معلوم بشود دروغ بوده و سرتا پا کذب محض بوده و تحریف کرده اند؛ من احساس کردم که به این دلیل هم شاید مفید باشد که این واقعه را برای شما عرض کنم؛ البته این مشکل، یعنی مشکل تحریف تاریخ در ارتباط با اصل انقلاب و حوادث اصل انقلاب هم دارد رخ میدهد، هم در ارتباط با حوادث پیش از پیروزی انقلاب و هم حوادث پس از پیروزی انقلاب؛ که آنها باشد برای فرصتهای دیگری، اگر خدا خواست و زنده بودم.

در رابطه با مساله اشغال لانه و تصرف سفارت آمریکا توسط “دانشجویان مسلمان پیرو خط امام” ( که خودشان را در اولین بیانیه به این نام نامیدند؛) اگر شما مقداری حوصله نکنید که من شرایط زمانی و فضای سیاسی و اجتماعی کشور را در آن مقطع و کمی قبل تر توضیح دهم، خیلی روشن نخواهد شد که چرا عده ای تصمیم گرفتند کاری بکنند که قاعدتاً به حسب عرف، کاری مقبول و پسندیده نبوده است؟! و اگر کاری بوده است به حسب عرف ناپسند، چطور یک ملّت با همه وسعتش از این حرکت آنگونه گسترده و عمیق حمایت کرده است؟! آیا می شود ما درباره ملّت ایران این تصور را بکنیم که از یک کار ناپسند، کاری برخلاف موازین عقلایی عالم، در این حد مردم از آن کار حمایت کرده اند؛ پس باید دید چه دلیلی داشته است؟ چه زمینه هایی بوده است؟ چه فضایی وجود داشته است؟ مردم ایران چه ذهنیتی داشته اند و چه چیزی در حافظه ی تاریخی مردم ایران بوده است که همه آنها زمینه ساز پذیرش یک چنین حرکتی شد؟

خب من در ارتباط با این قضیه چون مربوط به آمریکاست برمیگردم به اولین مقطع تاریخی که ایران خاطره ی بسیار تلخی از رفتار دولت آمریکا داشته است؛ یعنی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲؛ قبل از این تاریخ هم مسائلی بوده است ، اما آن چیزی که کاملاً در حافظه مردم ایران باقی مانده است و همیشه آنها را رنج داده است، کودتای ۲۸ مرداد سال ۳۲ است که یک دولت خارجی در داخل ایران دست به کودتایی می زند، یک دولت ملی و مردمی و قانونی را سرنگون می کند، این خیلی متفاوت است با اینکه در داخل یک کشوری مابین گروهها و دسته جات سیاسی اختلافی باشد، یک گروه سیاسی، حال چه با یک حرکت مسالمت آمیز، چه با یک اقدام مسلحانه بالاخره دولتی را سرنگون کنند، در داخل یک کشور در درون یک خانواده ای یک همچین اتفاقی افتاده باشد، اما از خارج مرزها، یک کشور دیگر، یک دولت دیگر بیاید دخالت کند، یک دولت قانونی را که مورد حمایت یک ملت بوده است، و من در آن سال در حدود ده- دوازده ساله بودم، خودم یک عنصر سیاسی اثرگذار نبودم، اما کاملا در قضایای سیاسی آن زمان بودم و بیگانه نبودم، البته من آن موقع دانشجو نبودم، دبستانی بودم، اما در همان زمان یک تحرکاتی هم داشتم، مثل بسیاری از دانش آموزان آن زمان و دولت دکتر مصدق بسیار بسیار مورد حمایت مردم بود، عمیقا در درون دلها، خانواده ها، محافل و مجالس یک دولت با نفوذ، تأثیرگذار، ملی و مردمی بود و بهرحال مردم به آن دولت با همه وجود علاقمند بودند و بهرحال یک ملتی دولتی را می خواهند، حال این دولت به نفع ایران کار می کند یا نمی کند، این دیگر ربطی به خارج ندارد، این به خود مردم یک کشور و یک ملت مربوط است، خب می آید کودتا می کند و یک چنین دولتی را ساقط میکند، بعد هم یک فردی که از خشم ملت ایران فرار کرده است، یعنی محمدرضاشاه، او را مجدداً بر میگرداند به ایران؛ خب این حرکات و این اقدامات چقدر تأثیر منفی در ذهن جامعه دارد و چقدر روحیه ها و قلب ها و دلها را آزرده می کند و از یک کشوری، از یک دولتی متنفر میکند، شاه را مجددا برگرداندند به ایران، او را مجددا به تخت سلطنت نشاندند، آن هم یک رژیم دیکتاتوری، یک سلطنت مطلقه که هیچ حق حیاتی برای هیچ فردی در داخل کشور قائل نیست. حال اگر فرض کنیم به جای دکتر مصدق کسی می گذاشتند که بهرحال پنجاه درصد دکتر مصدق اعتقاد به مردمسالاری، به دموکراسی، به رأی مردم و حقوق ملت یک توجهی می داشت[1] باز هم چیزی بود؛ اما کسیکه کاملا ضد مردم و ضد آزادی است، و هیچ حقی برای هیچکس قائل نیست، او را آورده اند دوباره بر اریکه ی سلطنت نشانده اند و هرروز هم بر دیکتاتوری اش افزود، با حمایتهایی که از شاه کردند آنچنان اطمینانی به او دادند که هیچ نگرانی از هرنوع سرکوب مردم ایران نداشت و با دست همین دولت آمریکا، شاه در ایران یک سازمان امنیت و اطلاعات با همین نام، که بطور خلاصه ساواک گفته می شد، تأسیس کرد که واقعا یک سازمان امنیت و اطلاعات جهنمی بسیار وحشتناکی بود، یعنی آن کسانی که آن روزگار را دیدند و در زندانها رفتار ماموران امنیت شاه را با مردم، جوانها، با زنان و مردان دیده اند می فهمند که آمریکایی ها چه ستمی به مردم ایران کرده اند؛ بعد از اینکه شاه را مسلّط کردند، سازمان امنیت را هم تأسیس کردند و آموزش دادند توسط سی آی ای و توسط موساد، نیروهای زبده ی سازمانهای جاسوسی آمریکا و اسرائیل اینجا ماموران ساواک را آموزش میدادند، گاهی نیروهای ساواک را از اینجا می بردند اسرائیل، مدتی آنجا آموزش می دادند و برمی‌گرداندند.

با تسلط مجدد شاه بر ایران آمریکاییها شروع کردند به آمدن به ایران، گروه گروه آمدند به داخل ایران و بر همه مراکز قدرت تسلط پیدا کردند که این رقم تا عدد بیش از پنجاه هزار نفر رسید؛ یعنی مردم احساس می کردند که کشور ایران گویا یک کشور مستعمره است، یعنی اینجا را گویا آمریکاییها اداره می کنند، نه تنها دستور می دهند از خارج بلکه در داخل ایران آمریکاییها حضور دارند و در همه مراکز قدرت بعنوان مستشار و در حقیقت بعنوان دستوردهنده در همه امور ایران دخالت می کنند و بخش عظیمی از اینها در ارتش ایران بودند و داستانها اتفاق افتاده است از تحقیر افراد عادی آمریکائی نسبت به مقامات عالی ارتش ایران! یعنی تا این حد تحقیر می کردند، مردم را، ارتش را؛ و در درون دربار که در حقیقت همه تصمیمات شاه با نظر آنها بود و بدون نظر آنها شاه هیچ تصمیمی نمی گرفت. پس این هم خاطره ای بسیار تلخ و رنج آور در حافظه ی مردم ایران.

بعد از این مرحله ی تسلط شاه، ایران بطور وسیع یک پایگاه جاسوسی شد برای آمریکاییها در منطقه؛ بخصوص بر علیه همسایه شمالی ما. اصلاً من به ماهیت آن کشور در آن زمان کاری ندارم، اینکه کشور ما یعنی ایران پایگاهی بشود برای آمریکاییها تا از اینجا جاسوسی کنند و با نصب سیستمهایی تا اعماق کشور شوروی را کنترل کنند و طبعاً نه در جهت منافع ایران، بلکه به خاطر منافع خودشان؛ این برای مردم ایران مسئله بود.

کاپیتولاسیون : مصونیّت قضائی مستشاران آمریکائی. با حضور این چند ده هزار آمریکایی تصمیم گرفتند قانونی را به تصویب برسانند بنام قانون کاپیتولاسیون یا مصونیت مستشاران آمریکایی در ایران؛ یعنی آمریکایی ها در ایران هر جنایتی کردند، هر اقدامی کردند که مجرمانه بود، در ایران کسی حق ندارد آنها را تحت تعقیب قرار بدهد، آنها باید بروند آمریکا و در آنجا محاکمه بشوند، که امام در یک سخنرانی در رابطه با همین لایحه‌ی مصونیت مستشاران آمریکایی یک سخنرانی بسیار پرشور ایراد کردند و گفتند که یعنی ما شدیم مستعمره آمریکا! –اگر اشتباه نکنم تعبیر امام این بود : یعنی اگر یک سرباز آمریکایی بالاترین مقام ایران را با ماشین زیر بگیرد، یعنی عملی که هرکس در هر کشوری انجام دهد همانجا تحت تعقیب قرار می گیرد، اگر یک سرباز آمریکایی –شاید امام تعبیر شاه را هم دارد- اگر یک سرباز آمریکایی شاه ایران را زیر بگیرد، نباید در ایران تحت تعقیب قرار بگیرد، باید برود آمریکا، آنجا محاکمه بشود؛ یعنی اهانت به یک ملت و تحقیر یک ملت بدتر از این چیزی نمی تواند باشد. قانون مصونیت مستشاران آمریکایی را بردند در مجلس ایران و به تصویب رساندند که به دنبال همین اقدام بود که حسنعلی منصور که نخست وزیر بود و این لایحه را به مجلس برد توسط گروهی که از بقایای فدائیان اسلام بودند، محمد بخارایی بود و رضا هرندی و دو سه نفر دیگر، که ظاهراً ضارب محمد بخارایی است، ترور شد.

مطلب بعدی، می رسیم به زمان انقلاب؛ در روزهای انقلاب وقتی حادثه ای مثل حادثه ی ۱۷ شهریور در میدان شهدا رخ داد، فاجعه ای بوده است در آن روز که امام تعبیر فرمودند به جمعه سیاه؛ یعنی یک رفتاری که جز وحشیها با مردم چنین رفتاری نمی کنند، رسما عده ای نظامی بیایند وسط خیابان، گویی که دو لشکر نظامی در برابر هم هستند؛ از یک طرف مردم، از زن و مرد و بچه و پیرمرد همه با دست خالی آمدند در خیابان و تظاهرات میکنند؛ حالا بگویید شعار می دهند علیه شاه، خب بهرحال آخرش اینست که شعار میدهند علیه شاه، در طرف مقابل این چه توحشی است که نظامی ها آرایش نظامی گرفتند و مردم را به رگبار بستند و خدا میداند در آنروز چقدر کشته شدند، تعدادکشته ها گفته می شود که بسیار بالا بوده است و من نمیدانم چقدر بوده اما همین قدر میدانم که این حادثه ( علیرغم آنکه در آن ایام هر روز تظاهرات بود و هر روز هم تعدادی شهید می شدند، چه در تهران و چه در شهرستانها،) آنقدر سنگین بود که ناگهان یک بهت و سکوت سنگینی در سراسر ایران حاکم شد، همین مردمی که هر روز در خیابانها بودند انگار همه را یک توقف و یک سکون و سکوت عجیبی فراگرفت. الان درست یادم نیست که چند روز گذشت که امام یک بیانیه ای دادند در ارتباط با حادثه ۱۷ شهریور، جمعه سیاه، که دوباره روح تازه ای دمید و مردم را به را ه انداخت؛ شاید این جمله امام در این بیانیّه است که: ایکاش خمینی در کنار شما بود و کشته میشد، . اینقدر آن حادثه سنگین بود حالا این اتفاق افتاده، رئیس جمهور آمریکا بلافاصله همان شب یا فردا، تلفنی با شاه تماس می گیرد[2] و به او اطمینان می دهد که ما از هرگونه اقدام شما برای برقراری نظم و آرامش حمایت می کنیم؛ شما ببینید در آن شرایط، مردمی که یک چنین مصیبت سنگینی برآنها وارد شده، آمریکا به جای اینکه بنوعی دلداری دهد و همدردی کند و اگر همدردی نمی کند، لااقل سکوت کند، اینقدر علنی و سریع از قاتل اعلام حمایت کند و این کار را بخصوص تأیید کند وبگوید که ما از هرنوع اقدام شما برای برقراری نظم و آرامش حمایت می کنیم؛ اینها از آنگونه خاطراتی است که در ذهن و حافظه مردم باقی می ماند و این خاطرات از ۲۸ مرداد سال ۳۲ به بعد روی هم جمع شده است.

(اینها را چون من از حافظه ام استفاده میکنم اگر در جایی اشتباهی کردم شما بروید این اشتباه را رفع کنید و این اشتباه کوچک را یک وقت به حساب اشتباه کلّ روایت نگذارید)

الان درست به خاطرم نیست که در عید نوروز ۵۷ بود یا در جشن عید کریسمس قبل از نوروز سال ۵۷، اینجا را تردید دارم، بهرحال در یک جشن عیدی رئیس جمهور آمریکا در شرایطی که مردم ایران عزا دار بودند[3]، و در شهرهای مختلف هر روز در یک شهری جنازه جوانها و شهدایشان روی دستشان و مردم مصیبت زده اند و دارند برای آزادی خودشان مبارزه میکنند، رئیس جمهور یک کشوری بیاید اینجا و با کسی که از نظر مردم ایران قاتل است و مردم ایران این جنایات را به او منتسب می کنند ، در مقابل چشم مردم ایران این جشن را با هم بر گذار کنند ، و به سلامتی هم بعضی کارها را انجام دهند.

فکرمی کنید که در روح و قلب مردم ایران این اتفاقات و اقدامات چه آثار مخرب و ویرانگری دارد؟ یعنی مردم ایران چه نگاهی به دولت آمریکا پیدا می کنند؟!

در سیزده آبان ۵۷، در خیابان، مقابل دانشگاه، مثل همه روزهای قبل تظاهرات بود، مردم بودند، مختلف بودند، اقشار مختلف، آن روز دانش آموزان –  الآن درست در ذهن و حافظه ام نیست که چرا آن روز دانش آموزان آنجا اجتماع کرده بودند، یک مناسبتی داشته[4]، حالا دعوت از طرف روحانیون یا از ناحیه گروههای دیگر بوده – و در روز ۱۳ آبان بچه های دبستانی یا دبیرستانی را به شکل بسیار فجیعی به رگبار بستند و کشتند، بعد وزارت خارجه آمریکا بلافاصله در یک پیامی به شاه، مشابه پیامهای قبلی، از هر نوع اقدام نظامیان ایران برای برقراری نظم اعلام حمایت کرد. شما فکر کنید که یک عده دانش آموز، یعنی بچه هایی در سنین ده تا پانزده ساله، کشته بشوند، خانواده های اینها عزادار، مردمی که حادثه را دیدند عزادار، مردمی که خبر را در سراسر کشور شنیدند عزادار، بعد هم بلافاصله اعلام حمایت وزارت خارجه آمریکا از یک رژیمی که دست به چنین جنایتی زده است.این چه خاطره تلخی در حافظه مردم ایران میگذارد؟

و از آن سالها بخصوص در این اواخر، قبل از پیروزی انقلاب، من یک خاطره ای را بگویم، هم از خودم و هم از مردم ایران: آنقدر آمریکاییها با این اقداماتی که در این سالها، نزدیک به سه دهه انجام داده بودند، منفور بودند و آنقدر مردم از آمریکاییها رنجش خاطر داشتند که اگر مابین مردمی در یک جای دیگر دنیا که نزدیک ما هم نبودند، ارتباطی هم با ما نداشتند، و آمریکاییها و یک کسی جنگ بود، اگر خبر می رسید یک آمریکایی در آنجا کشته شده، کاملا احساس می کردند که دشمنشان کشته شده! در جنگ آمریکائی ها با ویتنام، می دانید شاه حمایت می کرد از آمریکا و علیه ویتگنگ ها بود، اصلا اینکه ویتگنگ ها در ویتنام پیروز شوند به ما چقدر چیزی میرسد یا نمیرسد مطرح نبود، اما اولا گاهی در روزنامه ها و رسانه های آن زمان با همه محدودیتها، تصاویری نشان داده می شد از بمباران آمریکاییها، آن موقع می گفتند توسط هواپیماهای ب ۵۲ در جنگلها که روستایی های ویتنامی، در این جنگلها بودند، این بمبها ریخته می شد و جنگلها آتش می گرفت و این زنان و بچه ها نمی دانستند به کدام سو فرار کنند، آنقدر دلخراش بود این صحنه ها که خشم و نفرت مردم ایران را نسبت به آمریکا افزایش میداد، میخواهم بگویم این زمینه تنفر و خشم مردم نسبت به آمریکا آنقدر زمینه های فراوانی داشت که در ویتنام هم که این اتفاق می افتاد، یا اگر در خبرها می آمد که (البته آن زمان رژیم شاه این خبرها را بخوبی منعکس نمیکرد) چند آمریکایی هم کشته شده، مردم ایران خوشحال می شدند. اگر بگویم که هر روز صبح مردم ( اینکه میگویم مردم یعنی آنهایی که این مسائل برایشان اهمیت داشت) که از خانه هایشان می رفتند بیرون اولین چیزی که می رفتند سراغش این بود که ببینند در ویتنام چند آمریکایی کشته شده! و از جنایات آمریکا در آنجا مطلع بشوند، یعنی اینقدر مردم حساس بودند نسبت به آمریکاییها.

این وضیعتی است که من بصورت فشرده و به اجمال گفتم و خیلی چیزها را هم نگفتم؛ یعنی واقعا نیاز دارد که انسان برود تمام آنچه را که در رسانه های مکتوب و غیر مکتوب جمع شده همه را فهرست کند که هم من این کار را نکرده ام و هم در واقع فرصتش را نداشتم و حافظه ام یاری نکرد و یکی هم همین ۱۶ آذر که ما الآن در آذر ماه هستیم، ۱۶ آذر هم نزدیک است:

یک آمریکایی آمده ایران[5]، اولا بیخود آمده بود، یعنی اصلا هیچوقت نیامده بود برای خدمت به ایران؛ یک مقام آمریکایی وارد ایران شده، یک عده دانشجو هم هستند که می خواهند به نوعی اعتراض خودشان را بگویند، یعنی در مقابل این همه جنایات آمریکا، یک ملتی حق ندارد یک حدّاقلی از انزجار خود را نشان بدهد؟ در خیابان بیاید، در مسیری که این آقا می خواهد برود به دربار شاه بهرحال اعتراض خود را می خواهد برساند، کار دیگر که نمی خواهد بکند، این دانشجویان نه اسلحه ای در دستشان بود و نه قصد انفجار جائی را داشتند، می خواستند اعتراض کنند، دانشجو را می کشند بخاطر اینکه چرا آمدی اعتراض بکنی به یک مقام آمریکایی! و آن حادثه را در ۱۶ آذر بوجود آوردند وسه دانشجو را به شهادت رساندند[6].


[1] – این موضوع اعجاب انگیز است! دکتر مصدقی که با یک رفراندوم مجلس کشور را بست را به این صفات متصف نمودن عجیب است! آنهم رفراندومی که در هیچ جای قانون مشروطه اثری از آن نبود و در توجیه آن مصدق بیان داشت اگر به رئیس قوه مجریه اجازه رفراندوم برای انحلال قوه مقننه را  نداده است و لی خلاف آن را هم نگفته است! و لذا ایشان با این استدلال و علیرغم تحریم رفراندوم بوسیله آیت الله کاشانی و علیرغم توصیه دوستان و بعض همفکرانش اصل تفکیک قوا را نادیده گرفت و به عنوان رئیس قوه مجریه رفراندوم را بر گزار و قوه مقننه را منحل نمود و شاه نیز به تقلید او در سال 41 یک رفراندوم مسخره برگزار و اصول انقلاب سفید خود را به ملت منتسب نمود . جال توجه این است که مصدق بر خلاف تمام نظامهای دموکراتیک انتخابات را علنی و صندوق مخالفین را در خیابان سپه و صندوق موافقین را در میدان بهارستان قرار داد و آنگونه که امام در صحیف بیان نموده اند بر سر صندوق مخالفین نیز قداره کشانی را برای تهدید مخالفین قرار داد و خری را نیز بر سر صندوق به میخ طویله بستند!. حال چرا این شخص باید  به چنین اوصافی متصف گردد، معلوم نیست! البته این موافقت با کودتا و موافقت باسرنگون کردن دولتی که به هر حال بوسیله تشکیلات سیاسی یک کشور بر سر کار آمده است نمیباشد! بلکه تعجب از این جهت است که دنیای روشنفکری ما چقدر بی الگو و محروم از شخصیت های سیاسی است که باید مصدق با آن شخصیت به عنوان الگوی آن مطرح گردد!

*** صحيفه نور ج 15 صفحه 36 تاريخ سخنراني: 60/4/4

آنها در صدد بودند رفراندم كنند و يا رفراندم قانون اساسي را تحريم كنند. سنخ رفراندم هاي دكتر مصدق كه رفراندم اينطور بوده يك صندوق براي مخالف و يك صندوق براي موافق مي گذاشتند و پاي صندوق مخالف‚ يك دسته از اشرار بودند و جزئ مخالفين يك الاغ را آورده بودند كه راي بيندازد.

*** صحيفه نور ج 15 صفحه 15 تاريخ سخنراني: 60/3/25

مسلمان ها بنشينند تماشا كنند يك گروهي كه از اولش باطل بودند‚ من از آن ريشه هايش مي دانم‚ يك گروهي كه با اسلام و روحانيت اسلام سرسخت مخالف بودند‚ از اولش هم مخالف بودند‚ اولش هم وقتي كه مرحوم آيت الله كاشاني ديد كه اينها خلاف دارند مي كنند و صحبت كرد‚ اينها كاري كردند كه يك سگي را نزديك مجلس عينك به آن زدند اسمش را آيت الله گذاشته بودند. اين در زمان آن بود كه اينها فخر مي كنند به وجود او‚ او هم مسلم نبود. من در آن روز در منزل يكي از علماي تهران بودم كه اين خبر را شنيدم كه يك سگي را عينك زدند و به اسم آيت الله توي خيابان ها مي گردانند‚ من به آن آقا عرض كردم كه اين ديگر مخالفت با شخص نيست‚ اين سيلي خواهد خورد و طولي نكشيد كه سيلي را خورد و اگر مانده بود سيلي را بر اسلام مي زد. اينها تفاله هاي آن جمعيت هستند كه حالا قصاص را‚ حكم ضروري اسلام را غير انساني مي خوانند.

*** صحيفه نور ج 15 صفحه 15 تاريخ سخنراني: 60/3/25

مسلمان ها بنشينند تماشا كنند يك گروهي كه از اولش باطل بودند‚ من از آن ريشه هايش مي دانم‚ يك گروهي كه با اسلام و روحانيت اسلام سرسخت مخالف بودند‚ از اولش هم مخالف بودند‚ اولش هم وقتي كه مرحوم آيت الله كاشاني ديد كه اينها خلاف دارند مي كنند و صحبت كرد‚ اينها كاري كردند كه يك سگي را نزديك مجلس عينك به آن زدند اسمش را آيت الله گذاشته بودند. اين در زمان آن بود كه اينها فخر مي كنند به وجود او‚ او هم مسلم نبود. من در آن روز در منزل يكي از علماي تهران بودم كه اين خبر را شنيدم كه يك سگي را عينك زدند و به اسم آيت الله توي خيابان ها مي گردانند‚ من به آن آقا عرض كردم كه اين ديگر مخالفت با شخص نيست‚ اين سيلي خواهد خورد و طولي نكشيد كه سيلي را خورد و اگر مانده بود سيلي را بر اسلام مي زد. اينها تفاله هاي آن جمعيت هستند كه حالا قصاص را‚ حكم ضروري اسلام را غير انساني مي خوانند.

[2] – جیمی کارتر رئیس جمهور آمریکا و اسحاق بگین نخست وزیر اسرائیل و انور سادات رئیس جمهور خائن مصر در این روز در کمپ دیوید مشغول مذاکرات باصطلاح صلح بودند که در نهایت به به رسمیت شناختن اسرائیل منجر گردید. در پایان این روز به وقت تهران هر سه با شاه تماس گرفته و از او در برابر ملت ایران حمایت نمودند!

[3] – کارتر روز دهم دی 56 مصادف با شب اول سال میلادی و شب عید ژانویه که مصادف با بیستم محرم آن سال بوددر میان تظاهرات گسترده دانشجویان وارد تهران شد و در مجلس جشنی که شاه به مناسبت شب عید ژانویه وآغاز سال 1978 میلادی بر پا نموده بود شرکت  و در این مجلس که مستقیما از تلویزیون پخش میشد  به سلامتی هم در مقابل چشم مردم کشور شراب نوشیدند. در این تاریخ هنوز کشتارمردم  آغاز نشده بود. یک هفته بعد با حمایت کارتر از شاه و غرور کاذبی که از حمایت ارباب برای او حاصل شده بود، مقاله ای بر لیه امام در روزنامه اطلاعات به چاپ رسید که موجب آغاز راهپیماییهای اعتراضی و به دنبال آن شروع قتل عامهای مردم گردید!

[4] – آن روز مناسبت خاصی نبود! هر روز تظاهرات گسترده ای بر پا میشد و از تمام شهر تهران مردم و دانش آموزان به سوی دانشگاه تهران حرکت مینمودند و در آنجا و در خیابان انقلاب تجمع مینمودند و نظام شاه که بعد از جریان هفده شهریور با گسترش انقلاب به ادارات و مدارس مواجه شده بود برای زهر چشم گرفتن از مردم به کشتن فرزندان خردسال انان مبادرت نمود. در این جریان 57 دانش اموز  و هشت دانشجو به شهادت رسیدند.

[5] – مقصود ریچارد نیکسون معاون وقت رئیس جمهور آمریکا که بعدا خود به ریاست جمهوری رسید. او قرار بود برای گرفتن دکترای افتخاری به دانشگاه تهران برود. و در حقیقت قرار بود هم اعلام حمایت از شاه بشود و هم شاه نوکری خود به آمریکا را اعلام نماید.

[6] – کشتار در دانشکده فنی بوده است و نه در مسیر حرکت ریچارد نیکسون به سوی کاخ و قبل از ورود او به تهران و  و یکی دو روز قبل از حضور او در دانشگاه  تهران بوده است.

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

بازخوانی یک عملیات: پنجه عقاب (شکست نیروهای نظامی متجاوز آمریکایی در طبس)

طبس – بازخوانی یک عملیات: پنجه عقاب (شکست نیروهای نظامی متجاوز آمریکایی در طبس)

بازخوانی یک عملیات: پنجه عقاب (شکست نیروهای نظامی متجاوز آمریکایی در طبس) 31 فروردين 1387 …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *