تیتر خبرها
خانه / بخش 5) جنگ تحمیلی / 5)7) مقالات / 5)7)1) دزفول شهر مقاومت / صفر خمینی! … و مزار شهید صفر صفری در شهیدآباد دزفول ما را به زیارت می خواند…

صفر خمینی! … و مزار شهید صفر صفری در شهیدآباد دزفول ما را به زیارت می خواند…

صفر خمینی! … و مزار شهید صفر صفری در شهیدآباد دزفول ما را به زیارت می خواند…

دزفول شهر مقاومت و ایثار
دزفول شهر مقاومت و ایثار

اول:

صفر خمینی لقبی بودکه به او داده بودند آنهم ازسوی کسانی که گرایشهای چپ شان برای همه آشکار بود . آنها که رو به قبله مسکو نماز می خواندند و به قاب عکس مارکس و لنین سجده می بردند .

تفاوتی نمی کرد چه زمانی که با لباس بسیجی از جبهه برمی گشت و یا وقتی با لباس سفید بلندی که بر شلوارش بود از مسجد به خانه می رفت ، از کنار آنها می گذشت همه او را به هم نشان می دادند و می گفتند : صفرخمینی آمد .

اگرچه همه حرفهایشان دروغ بود اما این حرفشان راست بود که می گفتند. براستی او صفر خمینی بود و همه هستی و زندگی خود را از امام خمینی می دانست که می گفت :

اگر شهید شدم و می خواستید برایم زندگینامه بنویسید تاریخ تولدم را  22 بهمن 1357 و پیروزی انقلاب اسلامی بنویسید نه تاریخ تولد شناسنامه ای ام چون من با انقلاب متولد شده ام و از امام خمینی روح گرفته ام.

دوم :

چهره سفید او همواره نورانی بود حتی آنموقع که از کوره پزخانه ها و پس از ساعتها کار در زیر تابستان داغ دزفول به خانه برمی گشت و قرمزی و سیاهی گونه هایش از سوزش چهره اش حکایت می کرد .

او کوه بود  واستوار . فولاد بود و آبدیده .

سوم:

یک روز که از جبهه برگشت تابستان بود و هوا داغ اما کلاه پشمی سبز رنگ که از جبهه آورده بود را از سر خود  برنداشت .تعجب کردم و پرسیدم : این تابستان واین کلاه پشمی ؟! لبخندی زد وگفت : به آن عادت کرده ام. چیزی نگفتم تا وقت نماز شد . می خواست وضو بگیرد که دیگر چاره ای نداشت . به آرامی کلاه را از سر برداشت که مسح بکشد .ناگهان پانسمانی را دیدم که بر سرش بود . همه چیز دستگیرم شد. او در جبهه ترکش خورده بود و نمی خواست کسی متوجه شود . مسح که کشید خیلی سریع کلاهش را بر سر گذاشت و رفت و مهری گرفت و به نماز ایستاد .

چهارم :

از روز شهادت دوست صمیمی و برادرگونه اش سید عنایت علم الهدایی اگر می خندید برای دل ما بود نه خودش چون چندین بار شنیدیم که می گفت : این دنیا برایم زندان شده است  . در شهر که بود چه شبهایی که بر مزار سید مثل شمع می سوخت و در جبهه بیکار که می شد کنج خلوتی را پیدا می کرد و اشک می ریخت .

غمهای او بزرگ بودند مثل روحش و این عظمت کافی بود که درچشم دشمن با هیبت باشد و در نگاه دوست، نرم ولطیف و دوست داشتنی مثل نسیم .

هرگز نمی توانستم به نمازهایش نگاه کنم. جسمی می شد که روحش پرواز کرده باشد . پرنده می شد . همه چیز را جا می گذاشت ومی پرید تا … نمی دانم تا کجا اما خوب یادم هست که چیز دیگری می شد.

در آخرین سفری که با تعدادی از دوستان برای بازدید منطقه عملیاتی فتح المبین رفته بودیم ، راهنمای ما بود . وقتی به محل شهادت سید عنایت رسیدیم  گفت همین جا بود که سید عنایت … بغضش ترکید و چشمهای ما  هم  بارانی شدند .

پنجم:

چند روز پس از ان بود که به جبهه برگشت . خبرهای عملیات بیت المقدس و در لابلای آنها شهادت بچه های رزمنده به شهر می  رسید و ما نگران  بودیم .

شهدای مرحله اول عملیات بیت المقدس را که آوردند  نام او در میان شهدا نبود  . ناگهان او را در تشییع شهدا دیدیم . رفت و بر مزار شهید یوسفعلی دوستی زاده  نشست و به آرامی گفت : یوسفعلی ! من هم چند روز دیگر به تو می پیوندم . او همان روز  به جبهه بازگشت و بازهم نگرانی  بود که بر دلهایمان چنگ می زد . این نگرانی پس از مرحله دوم عملیات بود که بر سرمان آوار شد …

ششم:

وقتی مادر نابینایش برای آخرین دیدار بر بالینش حاضرشد بی آنکه او را ببیند . دستی بر پیکر زخم آلود مسافرش کشید . موهای خرمایی خون آلودش را نوازش کرد و گفت:

عزیزم ! صفر خمینی ! شهادتت مبارک !

——————–

… و مزار شهید صفر صفری در شهیدآباد دزفول ما را به زیارت می خواند…

نوشته:سید حبیب حبیب پور

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

شهید محمد رضا زاده علی شهیدی از دزفول

شهیدمحمدرضا زاده علی شهیدی از دزفول: «انگار دارم خفه می‌شوم، باید هر چه زودتر به آزادی برسم»

تقدیم به شهدای والامقام شهرک شهید منتظری دزفول بویژه  شهیدمحمدرضا زاده علی یک بار در …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *