تیتر خبرها
خانه / بخش 5) جنگ تحمیلی / 5)7) مقالات / 5)7)1) دزفول شهر مقاومت / دزفول، شهری که هشت سال در جنگ ایستاد و مقاومت نمود!

دزفول، شهری که هشت سال در جنگ ایستاد و مقاومت نمود!

دزفول، شهری که هشت سال ایستاد!

دزفول، شهری که هشت سال ایستاد!
دزفول، شهری که هشت سال ایستاد!

این نوشته ادای دین من به مردم شهرم، دارالمومنین دزفول است.شهری که نماد ونمود روشن مقاومت مردم دربرابر دشمن است و هشت سال تمام در برابر دشمن ایستاد . شهری که مردم ورزمندگانش در دو خاکریز شهر وجبهه رو در روی دشمن بعثی ایستادند. شهری که به دلیل بمباران وگلوله باران وموشکباران بعثیها ،هنوزمعلوم نیست چرا درمیان این همه شهرهای مرزی، آن همه توپ وموشک فقط به سمت وسوی آن پرتاب می شد وهدف نظامی ارتش عراق از آن همه گلوله باران به این شهرپشت جبهه ودر چند ده کیلومتری خطوط مقدم آن چیست.

شهری که اگرچه بخشهای زیادی از آن در اثر این گلوله بارانهای مدام کاملا تخریب شد اما به رغم آن همه تخریب وجراحت که بر پیکرخود دید و به رغم اهدای  بیش از۲۲۰۰ شهید به پیشگاه اسلام عزیز ایستاد.شهری که سالهای مدام،خسته مجروج اما مقاوم شب وروز نخوابید وهرگزآرام وقرار نداشت تا سرانجام شاهد پیروزی را درآغوش کشید وایران، همانگونه که امام در پیامی که به حجاج خانه خدا در سال ۶۷ صادر نمود ودر آن از دلائل پذیرش قطعنامه سخن گفت ،سربلند وپیروز ازآن بیرون آمد.گرچه همه مردم شریف ایران در جنگ نابرابر ۸ ساله اردوگاه کفر به پرچمداری صدام عفلقی لعنت الله علیه، درلبیک به فرمان امام،آن مقتدای عارفان ایستاده! خوب ایستادند اما دزفول ودزفولیها را دراین میان منزلتی دیگر است.

شهری با مردمی که در طول جنگ درمیان شهرهای غرب وجنوب کشور آماج بیشترین توپها وموشکها قرار گرفت وبا مقاومت ستودنی خود امام شهرها در مقاومت شد .شهری که سند ایستادگی ومقاومت آن به امضای حضرت روح اللهی مفتخر است که دردیداربا مردم آن فرمود: شما دزفولیها امتحان دادید وخوب از امتحان بیرون آمدید.شهری که معنویت، صمیمیت ، صافی ،صفا وصداقت مردم خوبش نزد رزمندگان اسلام که از سایر شهرها در اطراف آن مستقرشده بودند چنان جذبه داشت که شهیدمهدی باکری فرمانده لشکر عاشورا آن را به عنوان عقبه واردوگاه لشکرخط شکن خودانتخاب نمود وچنان شیفته آن شده بود که یکبار به دوستانش گفت:اگر روزی این جنگ تمام شود وما باشیم در دزفول ساکن خواهیم شد.

شهرمردی بنام آیت الله سید مجدالدین قاضی که گمان نمی کنم در میان روحانیون همطرازش در تواضع نسبت به منزلت رزمندگان ،کسی را بتوان همپایه اوپیدا نمود.همو که دوسال از امام بزرگتر بود اما هر هفته درمقرلشکر ولی عصر(عج) دزفول حاضربود و در اعزامها بدنبال رزمندگان اسلام که گاه نوه ونتیجه او هم درمیانشان بودند پیاده راه می رفت تا گرد وغبار قدمهایشان را توتیای چشمان خودنماید .مردی که در منظر عام، به نشانه تبعیت از امام  که فرموده بود: من دست وبازوی رزمندگان اسلام را می بوسم وبه این بوسه افتخار می کنم، بارها دست رزمندگان از عملیات برگشته را بوسید وشگفت آنکه یکبار یکی از همین رزمندگان نتیجه نوچوان او سید سعید بود.

شهر امام حسین! شهری که در ایام محرم تماما به تکیه عزای حسینی تبدیل می شود  ومراسم تاسوعا وعاشورای مردم آن شهرتی جهانی دارد وپنی اولیای خدا را به آن کشانده ومی کشاند!.یکبار که با بزرگی ازعظمت برپایی عزای حسینی در  دزفول وانبوه تکبه هابی که در آن برپا می شود سخن بمیان آمد به نکته عجیبی اشاره کرد وگفت:در دهه های یپیشین که بعضی از علمای عراق برای تحصیل در حوزه  علمیه دزفول که سرشار از فضلا و مدرسین برجسته ای  بود که دامنه شهرت علمیشان به عراق هم رسیده بود به این شهر می آمدند نام دزفول را به دلیل کثرت تکایا وحسینیه های موجود در آن ،حسینیه می نامیدند و وقتی که عازم این شهربودند واز آنها می پرسیدند عازم کجا هستید، جواب می دادند عازم حسینیه ایم! وگاه سوگند می خوردند اگر ما اهل عراق هستیم، در عراق وحتی درکربلا هم که مقتل حسین است این همه تکیه عزا برپا نمی شود .اماچند خاطره از شهر شیخ مرتضی انصاریها، و کاشفها وسبط الشیخ ها ومعزیها ونبویها وداعیها وقاضیها  وفارغها ومخبرها ،شهرخانواده های بیش از ده شهید داده :

خاطره اول :شبی که از جبهه باز گشته بودم ودر خانه محقر پدری ام در محل مسجد جامع درابتدای کوچه ای که به بازار قدیمی دزفول ارتباط داشت بر روی پشت بام خوابیده بودم ، در اواسط شب احساس کردم حدود نیم متر از بستر خواب کنده شده ومحکم بر زمین افتادم.تنها چیزی که به هنگام این رخداد عظیم درعالم خواب به ذهنم آمد این بود که  قیامت برپاشد لذا  در همان حالت خواب وبیداری  این سوال به ذهنم خطور کرد که  مگر قرار نبود قیامت پس از ظهورحضرت قائم (عج) برپاشود چرا حالا..ازجا که بلند شدم دریافتم یک موشک دوازده متری در کوچه آن طرف خیابان ما در چند ده متری مسجد تاریخی جامع  شهر، و در میان خانه های قدیمی فرود آمده است.بلافاصله با برادرانم از خانه بیرون زدیم تا در دل شب با دستهایی خالی، همسایه های زنده وشهیدان مدفون در زیر آوارهای خاک را بیرون بکشیم.خوب بیاد دارم بر بالای تل بلندی از خاک ایستاده بودم . حسی غریب به من گفت در میان آن همه سر درگمی وفریاد ازکسانی که با دستهای خالی خاکها رابیکسو می زدند تا جنازه در بیاورند بخواهم به کمک من بیایند تا آنجا را بکاویم وخاکها را به کناری بزنیم. آمدند .دقایقی نگذشت که صدای جیغ وفریاد زنی جوان به گوش ما رسید که تقاضای کمک می کرد بر شدت سرعت کنار زدن خاکها با دستهای خالی افزودیم که پس از دقایقی او رادر حالی که فرزند خردسالش را تنگ در آغوش کشیده بود از زیر آوار آجر وچوب وخاک بیرون کشیدیم که فورا به آمبولانس منتقل وبه بیمارستان برده شد.

خاطره دوم. به هنگاه عملیات بدر در جبهه جنوب بودم که خبر دادند مرحوم مادرم دربیمارستان یازهرا ی دزفول به رحمت ایزدی پیوسته است. چند روز قبل از این حادثه که هنوز غم فراق سنگینی بی مادری بر قلبم فشار می آورد برادرانم،مادر را به دلیل ناراحتی قلبی که به او دست داده بود وآنگونه که خواهرم می گفت ریشه در هجوم ماموران شاه در نهم فروردین ۵۷ در روزی که دستگیر شده بودم داشت ابتدا در بیمارستان افشار بستری کرده بودند ولی به دلیل اصابت  گلوله های توپ به این بیمارستان، بناچار او را به  بیمارستان یا زهرا برده بودند که بعد از بستری شدن از قضا به آنجا هم گلوله های متعدد توپ خورده بود .مادرم را بی آنکه مجروح شود به دیار دوست برده بود . وقتی به شهر رسیدم شهر خلوت خلوت بود .صبح روز بعد که برای انتقال جنازه به قبرستان شهید آباد، که  مادرم قبلا به من وصیت کره بود در آنجا دفن شود،رفتیم وپیکرش را از سردخانه یک کانتینر که درکنار خیابانی که به قبرستان منتهی می شد درآوردیم که معلوم شد بیمارستان شهر سردخانه ندارد. جز ما شش خواهروبرادر ودوسه نفر از خویشانی که درآن ساعت اولیه صبح در شهر بودند . درآن تشییع غریبانه ،کسی دیگر نبود تا در زیر تابوت این مادر پاک ومتدین ودرد فقر وسختی کشیده بایستد و د حمل جنازه برای  دفن به قبرستانی که در چند صد قدمی ما قرار داشت ما راهمراهی نماید. .روز بعد که اطلاعیه ترحیم را به در ودیوار مساجد و خیابانهای خلوت  شهر نصب می کردیم لحظه ای نبود که صدای اصابت گلوله توپی به شهر شنیده نشود وگلوله ای دراینجا ودر آنجا به کوچه وخیابانی نخورد. مردم دزفول را در این ایام سخت جنگ وموشکباران رسم بر این بود که برای آنکه لا اقل شبهایی رابی خوف اصابت موشک وتوپ داشته باشند به روستاهای اطراف شهر که گاه تا نزدیکی شهر شوش دانیال نبی (ع) می رسید می رفتند وصبحگاهان برای ادامه زندگی وگذران معیشت خود به شهر باز می گشتند. مغازه ها  بتدریج باز می شدند و رفته رفته بر تعداد مردم موجود در شهر افزوده می شد. با این همه هنوزمردم کمی در خیابان حرکت می کردند.

ارتش عراق چنان شهر را گلوله باران می کرد که من که تازه از جبهه جزیره مجنون به دزفول باز گشته بودم با خود گفتم عجیب است که در جبهه  و در اطراف هور و جزیره مجنون این همه گلوله نمی آمد! حین حرکت در خیابان، انگار کسی درجانم می گفت که : خوب به این وقار و خونسردی وآرامش روح و اطمینان وقوت قلب این مردم نگاه کن که چنان بی اعتنا در پیاده روهای شهر راه می روند که انگار نه انگار، به شهرشان ساعتی پنجاه گلوله اصابت می کند!

هفته دفاع مقدس است وبهانه ای برای ادای دین به این مردم شریف وسرفراز.اکنون بقول قدیمیها زمستان رفته وروسیاهی به زغال مانده است.

صدام ازامام  وایران  ومردمش که پرچمداران واقعی اسلام وتشیعند و وی آنان را  مجوس! می نامید شکست خورده و بربالای دار مکافات  شد واکنون در گور خود که بی شک قطعه ای از جهنم است درعذاب است ،عذابی که سختی مرگ پیش آن راحتی است !

.صدامی درگور است که خوزستان را عربستان می نامید  اما ازهمین عربهای ایران در خوزستان سربلند سیلی خورد!

صدامی در گور است که آرزوی فتح یک هفته ای خوزستان را داشت وبه دستور اونقشه خوزستان را در کتابهای درسی ابتدایی مدارس عراق جزو نقشه این کشور چاپ کرده بودند!

صدامی در گور است که می خواست مردم دزفول را با ترفند خالی کردن ودر نهایت تسلیم مردم شهر،بشکند،  اما با پایمردی آنان که امام هم آن را ستود خود شکسته شد واز دزفول و مردم قهرمانش شکست خورد و شهر همچنان آزاده وسربلند برجای خود ایستاد وشاهد خفت ونکبت سردار نگون بخت قادسیه دوم! توسط قوای اشغالگر متحدی شد که به همراهی ابرقدرت شوروی ۸ سال تمام ارتش عراق را در آغاز وادامه تهاجمش به ایران اسلامی کمک وحمایت کرده بودند.

به روان تابناک شهدا ودرگذشتگان دزفول سربلند وهمه شهدایی که دراعتلای ایران واسلام از جان وهستی خود گذشتند درودی بی پایان می فرستم و برای آنان فیض و رزقی سرشار در بهشت لقای پروردگارآرزومندم  وهمجواری با آنان را از خدای بزرگ مسئلت می نمایم.

دکتر غلامعلی رجائی

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

شهید محمد رضا زاده علی شهیدی از دزفول

شهیدمحمدرضا زاده علی شهیدی از دزفول: «انگار دارم خفه می‌شوم، باید هر چه زودتر به آزادی برسم»

تقدیم به شهدای والامقام شهرک شهید منتظری دزفول بویژه  شهیدمحمدرضا زاده علی یک بار در …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *