تیتر خبرها
خانه / بخش 2) لانه جاسوسی آمریکا در ایران / 2)4) زندگی نامه شهداي گرانقدر دانشجوي پیرو خط امام / 2)4)15)شهید جمال امیرخانی / گوشه ای از زندگینامه شهید مهندس جمال میرامیرخانی دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف به روایت یکی ازدوستانش”

گوشه ای از زندگینامه شهید مهندس جمال میرامیرخانی دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف به روایت یکی ازدوستانش”

خاطراتی از شهید سیدجمال میرامیرخانی

شهید سید جمال میر امیر خانی دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف
شهید سید جمال میر امیر خانی دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف

“گوشه ای از زندگینامه شهید جمال میرامیرخانی به روایت یکی ازدوستانش”

اولین برخورد ما در سمینار وحدت حوزه و دانشگاه در سال 59 در قم و در یک از حجره های مدرسه  دارالشفا بود. درست خاطرم هست که وقتی وارد جلسه شدم بحث روی تهیه قطعنامه سمینار دور می زد. هر کدام از افراد جلسه در  مورد اظهار نظر میکردند. جمع جلسه برای من تازگی داشت. تقریبا کلیه افراد الا یکی دو نفر برای من ناآشنا بودند. اما یکی از میان جمع بیشتر از دیگران در تلاش بود و اظهار نظر می کرد و با اینکه اولین برخورد بود ولی لهجه اصفهانی او در ذهنم باقی ماند.

برخوردهای بعدی در دفتر تحکیم وحدت بود. جلساتی در ساختمان اولی تحکیم حول محورهای مختلف تشکیل شد. جمعی  بود که  روی برگزاری دوره های آموزشی عقیدتی- سیاسی برای دانشجویان برنامه ریزی می کردند در این جا بود که آشنایی ها از نزدیک و بیشتر میسر شد.

قرار بر این شد که یک دوره آموزشی در قم برگزار گردد. چند نفری بودیم که مسئولیت کار را بر دوش گرفتیم. البته پرتحرک ترین فرد جمع، جمال بود، آرام و قرار نداشت. یک پارچه شور و شوق و حرکت و حرارت بود. در این دوره دیگر شب  و روز در یکی از مدارس طلاب در قم با هم بودیم . علاقه شگفتی در ایجاد وحدت و ارتباط بین حوزه و دانشگاه داشت. همیشه می گفت  باید کاری کنیم که تفکر غربی میان دانشجویان و دانشگاهیان از بین برود. با اینکه در یک خانواده غیرروحانی بزرگ شده بود و علیرغم تحصیل در دانشگاههای آن وقت، ‌اشتیاق عجیبی به روحانیت متعهد داشت. تکیه اش بر این بود که باید دانشجویان ما متعقد به ولایت فقیه بار بیایند و به قول معروف رساله ای شوند. به همین دلیل اعتقاد عجیبی به برنامه های آموزشی عقیدتی سیاسی به شکل اردویی برای بچه ها داشت. در طول اردو ارتباط نزدیکی با بچه ها داشت. راحت با آنها می‌جوشید، همیشه لبخندی برلب داشت، یادم نمی آید کسی که از او رنجی   داشته باشد، شبها تا آخر شب در اطاقهای بچه‌ها به بحث می نشست. اواسط اردو بود که جمال تاکید می کرد باید علی رغم مشکلات دوره های آموزشی دیگری را ‎آغاز کنیم.

او آدمی بود که وقتی اعتقاد به چیزی داشت واقعا دنبالش می رفت.  از هیچ چیز فروگذار نمی کرد. برای تداوم برنامه های انقلاب فرهنگی، طرحی را تهیه کرده بود که با خودش به تهران آورد و در یک نشست با شهید بهشتی در میان گذاشت، ایشان هم قول همکاری و مساعدت داده بودند. در ملاقات دیگری که با حضرت آیه‌ا… منتظری داشتیم طرح را خدمت ایشان نیز داد که ایشان هم استقبال کردند.

همیشه به بنده اصرار می کرد که مبادا خسته شده باشی، باید اینکار تداوم پیدا کند. یک بار که به تهران آمدیم، با بچه هایی که اردوی تهران را اداره می کردند، جلسه ای گذاشته شده بود، در آن جلسه نیز جمال تاکید داشت که باید دوره بعدی شروع شود، بچه ها از سختی کار دلسرد نشوند. از آن جمع شهید محمود قدوسی نیز آمادگی پیگیری کارها را داشت. قرار شد سه نفری دوره بعد را در قم قرار دهیم. برای برگزاری دوره به قم آمدیم. جلسات متعددی با بعضی از افراد جامعه مدرسین برای هماهنگی و برنامه ریزی امور داشتیم. بالاخره برنامه این شد که خواهران در تهران باشند و برادران در قم. محمود مسئولیت خواهران را پذیرفت و ما هم مسئولیت برادران را.

برنامه آموزش نظامی شروع شده بود من دیدم که جمال کم کم بنای رفتن را گذاشته است. می گفت من نمی توانم تحمل کنم، آرامش دارم، باید بروم جبهه، مثل اینکه درونم ملتهب است و…

مثل سایر برادران در اردوی نظامی شرکت کرد. یعنی بعنوان آموزش، البته در همان حالت نیز کمک زیادی می کرد. در طول آموزش نظامی برخی بچه ها خسته شده بودند و به قول معروف بریده بودند. اما جمال به طور خصوصی با آنها صحبت می کرد و ضرورتها را تشریح می کرد و به آنها قوت قلب می داد.

خیلی به او اصرار کردم که  جمال بیا و با هم این دوره را تمام کنیم، دست تنها اداره کارها خیلی سخت است. او چند روزی تحمل کرد و در سامان دادن امور کمک کرد، اما بالاخره رفت. شبهای اول و دوم و شاید تا هفته اول خیلی تنها بودم، شدیدا جایش خالی بود زیرا خیلی از مواقع که خسته بودیم او بود که قوت قلب می داد و با نشاط و شور کارها را فیصله می داد. با رفتن او ضربه بزرگی احساس می کردم و چند روزی روال کارها مشخص نبود.

البته خود قضیه رفتنش هم شنیدنی است. با اینکه از رفتن او ممانعت می شد اما به طریقی توانسته بود به عنوان مسئول تدارکات سوسنگرد به جبهه برود، در جریان حمله سوسنگرد آنجا بود. پس از مدتی حدودا در اواسط اردو بود که دیدیم جمال آمد. البته میگفت قرار است برگردم، چون ادامه اردو به مشکلاتی برخورد کرده بود، از او خواستم بماند و کمک کند. قبول کرد و واقعا اگر جمال نبود شاید به عللی اردو متوقف می گشت و یا به نحوی نامطلوب تمام می شد. پس از اتمام اردو به تهران آمدیم.

البته فراموش کردم بگویم که پس از آموزش نظامی خواهران، محمود به قم آمد و گفت من دیگر نمی توانم ادامه بدهم و باید بروم جبهه، خواهران را به قم انتقال دادیم و محمود هم رفت که پس از مدتی نیز جمال همانطور که گفته شد رفت به سوسنگرد. اما پس از مدتی در جریان هویزه، محمود قدوسی ( فرزند آیت الله قدوسی و نوه علامه طبا طبائی) شهید شد و وقتی جمال برگشت و جریان شهادت آنها را تعریف می کرد واقعا انسان از تاثر گریه اش می گرفت. شهادت حسین علم الهدی ومحمود قدوسی به گونه ای شگفت در جمال تاثیر گذاشته بود. همیشه تکه­هایی از آنها را نقل می کرد و سرتکان می داد و گاهی در خود فرو می رفت و ساکت می ماند و گاه برخی  صحبتهایشان را تکرار می کرد.

بالاخره در تهران در شورای بخش تحقیقات دفتر کنار دیگر برادران کارش ادامه داد. در اینجا نیز اغلب شبها را با هم بودیم و واقعا همنشین صالح و مهربانی بود و هیچ خلافی از او ندیدیم، شبها شاید زودتر  می خوابید اما صبحها وقتی بلند می شدیم می دیدیم او زودتر بلند شده است و دارد قرآن می خواند یا مناجات می کند. بعضی شبها نیز بلند می شد و نماز شب می خواند.

در طول مدتی که در قم بودیم همانطور که گفتم چون علاقه شدیدی به  وحدت حوزه و دانشگاه داشت در شورای وحدت حوزه و دانشگاه که از نمایندگان دانشجویان و دانشگاهیان و مدرسین و طلاب متشکل بود شرکت می کرد و چون جلسات در تهران تشکیل می شد برای شرکت در آنها مجبور بودیم به تهران بیائیم. البته اگر پشتگرمی جمال نبود شاید رفتن ما دوامی نمی یافت. در آن هنگام که جهاد دانشگاهی تازه جان گرفته بود و نیازمند کمک بود جمال به عنوان مسئول آموزش جهاد انتخاب شد و واقعا با تلاش پیگیر سعی در راه اندازی آن نمود. پس از مدتی جمال به سپاه رفت و در یک قسمت حساس آنجا شروع به کار نمود و با سعی و تلاش فراوان و برنامه ریزی، ثبات و استحکامی به بخش مربوطه خود داد او واقعا فکر خلاقی داشت و وقتی می نشست امکان نداشت طرح جدیدی نداشته باشد.

در طول کارش در دفتر، خود را به یک کار محدود نمی کرد او در مسایل مختلف طرح داشت و یا به نحوی کمک می کرد. گاهی اوقات به او می گفتیم آخر جمال بگذار به کارهای موجود برسیم، قرار نیست که همه کارها را ما بکنیم، در جواب می گفت، اگر ما نکنیم پس چه کسی خواهد کرد. او برای  آموزش جهاد سازندگی نیز طرحی تهیه کرده بود که در یک از دو جلسه به آنها ارائه شد، همین طور برای سپاه ، جمال آرام و قرار نداشت، یکپارچه تحرک و اخلاص بود و خودش را وقف انقلاب کرده بود. بیاد ندارم که از هیچ جایی حق الزحمه‌ای بگیرد. عشق عجیبی به تحقق  انقلاب فرهنگی داشت و لذا وقتی در سپاه هم بود با بچه ها تماس می گرفت و روی مسایل فکر می کرد و کمک می نمود.

جمال الگویی از اخلاق پسندیده و تلاش و تحرک بود، فکر می کنیم در بین کلیه دوستان جز خاطره  نیک از خود به جا گذاشته باشد. فردی بود پرتحمل و متواضع که در برخوردهایش احترام افراد را رعایت می کرد. نماز جمعه و دعای کمیلش ترک نمی شد. صدای خوش داشت و دعای فرج “الی عظم البلاء” را اغلب می خواند و جداً در افراد تأثیر می گذاشت.

با اینکه به نماز جماعت سخت تاکید داشت اما یکبار نشد که جلو بایستد و همیشه خودش به دیگران اقتدا می کرد و از اقتداء دیگران به او گریزان بود و عذر می آورد.

عشق  و علاقه زیادی به امام داشت، سخنرانیهای امام را چند بار گوش می کرد تا آنجا که بعضی صحبتهای امام را حفظ بود. بارها می شد که مخصوصا سخنرانی سال 1342 امام را زمزمه می کرد. این اواخر علاقه شدیدی به کتب اخلاقی حضرت امام پیدا کرده بود. هر چند قبلا نیز مطالعه می‌کرد. یادم میآید که این اواخر که کتاب لقاءالله امام را از من گرفته بود وقتی عازم جبهه بود، هنگامی که برای خداحافظی و دادن کتاب به خوابگاه آمد، گفت: فلانی کتاب جدیدی از امام منتشر شده است، حتما بگیر و بخوان! کتاب شذرات المعارف، دیگر واقعا در سیمایش نور شهادت دیده می شد. آن شب را تا آخر شب در خوابگاه با هم بودیم، طرحهایی داشت حول نحوه ایجاد زمینه برای ورود هر چه بیشتر دانش آموزان طبقات ضعیف به دانشگاه. بالاخره آخرین خداحافظی را در 27 آذر 61 در سمینا حوزه و دانشگاه در دانشگاه صنعتی شریف داشتیم که روبوسی کردیم و از هم جدا شدیم. از چهره اش خواندم این آخرین خداحافظی است. چند قدمی که رفت برگشت و گفت ما رفتیم.

جمال رفت اما،

یادش و راهش باقی است. او که جلوه پاک تقوی و تلاش و تحرک و تفکر بود از میان ما رفت. وقتی که خبر شهادتش را آوردند برای بچه ها تازگی نداشت. زیرا انتظارش را داشتیم، همه می دانستند که دیگر جمال به نقطه جوشش و آمادگی لقاء الهی رسیده است.

خداوند با شهدا کربلا محشورش بگردان و این شهداء گرانقدر را شفیعان ما قرار دهد.

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

سید جمال میر امیر خانی دانشجوی مسلمان پیرو خط امام

وصیت نامه شهید مهندس سید جمال میر امیر خانی دانشجوی مسلمان پیرو خط امام

وصیت نامه شهید سید جمال میر امیر خانی دانشجوی مسلمان پیرو خط امام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *