تیتر خبرها
خانه / بخش 2) لانه جاسوسی آمریکا در ایران / 2)4) زندگی نامه شهداي گرانقدر دانشجوي پیرو خط امام / 2)4)9) شهید ناصر فولادی / شهید مهندس ناصر فولادی از دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف و از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام: از همنشینی با فقرا تا همنشینی با شهدا

شهید مهندس ناصر فولادی از دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف و از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام: از همنشینی با فقرا تا همنشینی با شهدا

شهید ناصر فولادی از دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف و از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام: از همنشینی با فقرا تا همنشینی با شهدا

شهید ناصر فولادی از دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف و از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام: از همنشینی با فقرا تا همنشینی با شهدا
شهید ناصر فولادی از دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف و از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام: از همنشینی با فقرا تا همنشینی با شهدا

هیچ وقت ندیدم پشت میز بنشیند. یک قلم و کاغذ دستش بود و احتیاجات مردم را در هر جایی که بود، می‌نوشت می‌گفت: من را بخشدار صدا نزنید، من برادر کوچک‌تر شما هستم به من بگویید ناصر، برادر فولادی .

در هر گوشه از شهرمان تصویری است از مردانی که روزگاری در میان ما بوده‌اند و حالا ما حسرت به دل مانده‌ایم تا فقط کمی بیش‌تر آنها را بشناسیم. «شهید ناصر فولادی» از همان هایی است که حتی حسرت با هم بودن را بر دل خیلی‌ها نشاند و زودتر از آن که فکرش را بکنیم راه آسمان را پیش گرفت. سردار شهید ناصر فولادی، از « دانشجویان مسلمان پیرو خط امام»، مسئول تربیت بدنی سپاه منطقه ۶ کشور و بخشدار جبالیارز، از مناطق محروم جنوب استان کرمان بود که در عملیات بیت المقدس ساعاتی پس از فتح الفتوح رزمندگان جبهه اسلام، به شهادت رسید. «نسال الله منازل الشهدا» *** مادر هر روز سوره محمد را می‌خواند و می‌گفت: وقتی بچه‌ام به دنیا بیاید و بزرگ شود، با تقوا می‌شود. سوره یوسف را هم به سیب می‌خواند و می‌خورد تا چهره زیبایی داشته باشد. ناصر هم زیبا بود، هم با تقوا. *** پنج ساله بود که رفت مکتب خانه تا قرآن یاد بگیرد. همان موقع شروع کرد به نماز خواندن و جزء آخر قرآن را هم حفظ کرد. معلمش می‌گفت: خیلی وقت‌ها ظرف غذایش را در می‌آورد، پیش چند نفر از بچه‌هایی که با خودشان غذا نیاورده‌اند، می‌نشیند و همان غذایی کم را با آنها می‌خورند. ***

مادر اصرار داشت که به دبیرستان برود، رشته ریاضی بخواند و مهندس بشود. نمی‌خواست روی حرف مادر حرفی زده باشد. رفت دبیرستان رشته ریاضی خواند و در رشته مهندسی متالوژی دانشگاه صنعتی شریف تهران قبول شد؛ همان چیزی که مادر دوست داشت. *** خیابان خیلی شلوغ بود. جمعیت به صفوف سربازهای رژیم که خیابان را بسته بودند، رسید و همان جا متوقف شد یک جرقه کافی بود تا آتش خشم مردم صفوف سربازها را در هم بشکند. ناصر رفت روی یک ماشین که وسط مردم بود و رو به سربازها فریاد زد: سینه من آماج گلوله‌های شماست…

*** سرش را تراشید بود پرسیدم، چرا سرت را ترشیده‌ای؟ گفت: امام دستور دادند سربازها از پادگان‌ها فرار کنند دژبان ها هم سربازهایی را که از پادگان فرار می‌کنند، بازداشت می‌کنند حالا اگر جوان‌ها سرهایشان را بتراشند، تشخیص سربازها برای دژپان ها سخت می‌شود. ***

رفتیم کوه، بین راه بودیم که وقت نماز شد. گفت: باید همین جا بایستیم و چون آب نیست، تیمم کنیم و نماز بخوانیم. اما بچه‌ها می‌گفتند تا چند ساعت دیگر ادامه بدهیم تا به جایی برسیم که آب باشد، بعد وضو بگیریم و نماز بخوانیم. وقتی ناصر اصرار بچه‌ها را دید، گفت: شما مطمئن هستید که به آب می‌رسید؟ اگر شما مطمئنید من نماز را بعدا می‌خوانم اگر نه، بگذارید همین جا نماز بخوانم. ***

به عنوان بخشدار معرفی شده بود ولی ما نمی‌دانستیم. وقتی آمد توی بخشداری، مثل یک ارباب رجوع یک گوشه نشست. چای که خورد، یکی از همکاران پرسید: خب! شما چه کار دارید؟ گفت: من برادر کوچک شما هستم. از استانداری معرفی شده‌ام تا با شما همکاری کنم. ***

هیچ وقت ندیدم پشت میز بنشیند. یک قلم و کاغذ دستش بود و احتیاجات مردم را در هر جایی که بود، می‌نوشت می‌گفت: من را بخشدار صدا نزنید، من برادر کوچک‌تر شما هستم به من بگویید ناصر، برادر فولادی . ***

برای اتمام ساختمان بخشداری به سیمان نیاز داشتیم. یک روز دو کامیون سیمان به بخشداری آوردند، ولی کارگر نداشتیم تا سیمان‌ها را خالی کنیم. ناصر دست به کار شد و شروع کرد به خالی کردن کیسه‌های سیمان. وقتی دو کیسه سیمان روی شانه‌هایشان گذاشت، یکی از راننده‌ها پرسید: این کارگر کیه که این قدر خوب کار می‌کند؟ گفتم: بخشدار منطقه! ***

چند نفر از روستایی‌ها با پای برهنه کنار جاده ایستاده بودند. ناصر که پشت فرمان ماشین نشسته بود، کنارشان ایستاد و سوارشان کرد تا به مقصد برساندشان، از محلی که باید پیاده شان می‌کرد، گذشتیم. روستایی ها که خیال می‌کردند ما قصد اذیت کردنشان را داریم، شروع کردند به بد و بیراه گفتن و حفش دادن به ناصر. برگشت و آن‌ها را در جایی که می‌خواستند، پیاد کرد کمی آن طرف تر، ایستاد و شروع کرد به گریه کردن. پرسیدم چی شده؟ از این که جلوی من بهت فحش دادند، ناراحتی؟ اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: نه! از این ناراحتم که در ایران چنین افراد محرومی داریم. من فحش‌های این‌ها را به جان می‌خرم و از خدا می‌خواهم به من توفیق دهد تا در خدمت مردم محروم باشیم. ***

بالا رفتن از کوه، هم پای ناصر، برایم خیلی مشکل بود. سختی مسیر از یک طرف، سردی شدید هوا از طرف دیگر، و به همه این‌ها باید سرعت و چالاکی ناصر را هم اضافه می‌کردم و از کوه بالا می‌رفتم وقتی بالای کوه رسیدیم ناصر گفت: مشکلات دنیا هم همینطوری هستند؛ در نگاه اول خیلی بزرگ به نظر می‌آیند ولی وقتی باهاشان دست و پنجه نرم کنی، می‌بینی خیلی هم بزرگ نیستند.

*** داشتم گندم درو می‌کردم. آقای بخشدار آمد به طرفم، دستم را گرفت و من را به طرف خودش کشید. دستم را بوسید و گفت: من باید دست تو را روی چشم‌هایم بگذارم. به گفته پیامبر، دستی که زحمت می‌کشد، نمی‌سوزد. ***

قرار بود یک جاده ده کیلومتری را با پای پیاده طی کنیم. گفتم: آقای فولادی راه زیاد است توانش را دارید که بیاید؟ گفت: بله! من باید به کارهای مردم رسیدگی کنم، خدا این مسئولیت را بر گردن من گذاشته و من هم باید انجامش دهم. ***

ساعت‌ها در یک راه صعب العبور پیاده روی کردیم تا به یک روستا رسیدیم، رفت وسط مردم روستا و به کار همه رسیدگی کرد. یکی از اهالی روستا جلو آمد و از ناصر خواست که برایش کاری انجام بدهد، ولی انجام آن کار در توانش نبود. یک گوشه نشسته بود و گریه می‌کرد، گفتم آقا ناصر! چی شده؟ چرا ناراحتی؟ سرش را بالا آورد و با چشم‌های خیس گفت: من نمی‌توانم خواسته این مرد را برآورده کنم. گریه‌ام برای این است که در برابر خواسته این بنده خدا ناتوانم. ***

از یک روستای دورافتاده، خودش را به بخشداری منطقه رسانده بود تا ناصر را ببیند و مشکلش را به او بگوید. وقتی از بخشداری رفت بیرون ناصر گفت: می‌خواهم بروم به روستایی که این بنده خدا می‌گفت تا وضع زندگی‌اش را ببینم. گفتم: آقا ناصر! باید سی کیلومتر پیاده برویم تا به روستا برسیم اشکالی ندارد؟ گفت: نه! چه اشکالی دارد؟ پیاده رفت توی روستا مشکل اهالی را از نزدیک دید و از هیچ خدمتی فروگذار نکرد.

*** تعدادی از مردم روستاهای منطقه به بخشداری شکایت کرده بودند که آب منطقه تأمین نیست و بخشداری باید یک نفر را به عنوان مسئول مستقیم آب تعیین کند. ساعت هفت شب توی بخشداری جلسه گذاشت و از بین مردمی که به بخشداری آمده بودند فقیرترینشان را به عنوان مسئول تقسیم آب انتخاب کرد. مردم وقتی دیدند ناصر یک مرد فقیر را انتخاب کرده زدند زیر خنده و او را مسخره کردند رو کرد به مردم و گفت: آقایان! حکومت، حکومت مستضعفین است. برای همین مردم هم است که انقلاب شده. ***

پیرمرد رفت پیش ناصر و از اوضاع بد مالی‌اش تعریف کرد. وقتی حرف هایش تمام شد ناصر رفت پیش سرایدار بخشداری و مقداری پول به او داد و گفت: این پول را بگیر و به آن پیرمرد بده. در ضمن بهش نگویی که من پول را داده‌ام. اگر بگویی دوستی‌ام را باهات قطع می‌کنم. ** شش کیلو قند و یک بسته چای خرید و با هم راه افتادیم به طرف خانه یکی از فقیرترین اهالی منطقه. نزدیک خانه که رسیدیم گفت:‌برو قند و چای را بده به صاحب این خانه. گفتم: آقا بهش بگویم اینها از طرف بخشدار است؟ گفت: نه اصلا! ***

از یک روستای دورافتاده آمده بود که از بخشداری آرد بگیرد، اما بهش نداده بودند. ناصر که از موضوع باخبر شد رفت وبا پول خودش یک کیسه آرد خرید گذاشت توی ماشین و به طرف روستای آن بنده خدا راه افتاد. خودش کیسه آرد را از توی ماشین پایین گذاشت و گفت:‌ من از اینجا می‌روم تا وقتی نرفتم و دور نشدم در خانه را نزن. ***

راننده یک خودروی عبوری به گوسفند یک روستایی زده بود و گوسفند را کشته بود. صاحب گوسفند می‌گفت: قیمت گوسفند دوهزار تومان است و راننده باید بپردازد. راننده هم گریه زاری می‌کرد و قسم می‌خورد که چنین پولی ندارد. ناصر با فاصله زیاد از محلی که راننده و صاحب گوسفند ایستاده بودند ماشین را نگه داشت رو کرد به حاج مالک سرایدار بخشداری و گفت:‌ پانصد تومان به من قرض می‌دهی؟ بعد هم ۱۵۰۰ تومان از جیبش درآورد داد به حاج مالک و گفت: این دوهزار تومان را به صاحب گوسفند بده تا راننده ماشین را رها کند. سرایدار گفت: آقا! بهش بگویم این پول را بخشدار داده؟ گفت: نه اگر بگویی، بی‌اجرم کردی. ***

پیرزن که به خاطر زمین با همسایه‌اش دعوا کرده بود، با عصبانیت آمد توی بخشداری و رو به ناصر گفت: تو اینجا چه کاره‌ای؟ می‌دانی اینجا چی به سر ما می‌آید؟ ناصر با آرامش گفت: آرام باشید! بفرمایید بنشینید تا به شکایتتان رسیدگی کنم. خوب به حرف‌هایش گوش کرد و بعد هم یک نفر را مأمور رسیدگی به مشکل پیرزن کرد. پیرزن که از بخشداری رفت بیرون دنبالش رفتم و گفتم: چطور به خودتان اجازه دادید با بخشدار این طوری برخورد کنید؟ اگر کس دیگری جای آقای فولادی بود حتما عصبانی می شد. گفت: به خدا اگر مشکلاتم حل نشود و حتی زمینم را همسایه ام بگیرد برایم مهم نیست وقتی با بخشدار رو به رو شدم و اخلاقش را دیدم مشکلاتم حل شد. ***

خادم مسجد گفت: هر وقت آقای فولادی را می‌بینم دلم می‌خواهد صورتش را ببوسم. گفتم: چرا؟ گفت:‌ برای اینکه همیشه می‌آید توی مسجد، اول مسجد را جارو می‌کند و حیاط را آب می‌پاشد بعد هم نمازش را اول وقت می‌خواند. خیلی با هم صمیمی بودیم یک روز که با هم بودیم شروع کرد به گفتن ثواب نماز شب و اینکه چقدر فایده دارد. همین طور که داشت صحبت می‌کرد گفت: چیزی بهت می‌گویم ولی ازت می‌خواهم با هیچکس درباره این موضوع صحبت نکنی. من وقتی نماز شب می‌خوانم مسائلی بهم الهام می‌شود که روز بعد با آنها روبه‌رو می‌شوم. ***

رفتم بخشداری تا ببینمش ولی آنجا نبود. گفتم:‌ آقای فولادی کجا رفته است؟ پاسخ دادند: با قاطر به یکی از روستاهای اطراف رفته. دیگر باید برگردد. دو ساعت بعد ناصر با لباس کار و پوتین آمد توی بخشداری. هوا خیلی خراب بود و رفت و آمد در منطقه هم آنقدر مشکل بود که کسی حاضر نشده بود به آن روستا برود. ناصر رفته بود به روستا تا چند کیلو قند را به دست روستاییان برساند. *** آمد خواستگاری‌ام. وقتی دو نفری نشستیم که درباره آینده با هم صحبت کنیم گفت: ممکن است پس از ازدواج بروم جبهه. تنها تقاضایم از شما این است که مانع جبهه رفتنم نشوید. نه از دانشگاه رفتنش گفت و نه از بخشدار بودنش. گفت: من می‌خواهم بروم توی سپاه خدمت کنم باید با حقوق کم سپاه زندگی کنیم. *** برای اشتباهاتی که ممکن بود انجام بدهد مجازات در نظر گرفته بود و آنها را در یک دفتر یادداشت کرده بود؛ غیبت: معذرت خواهی از شخص غیبت شده، واریز مبلغی پول به حساب ۱۰۰ حضرت امام، چند صبح اقامه نماز جماعت صبح در مسجد جامع. *** راننده تاکسی مقداری از میسر را که طی کرد یک گوشه نگه داشت و گفت: من نمی‌توانم شما را به مقصد برسانم شما باید همین جا پیاده شوید. من از برخورد راننده تاکسی خیلی ناراحت شدم ولی ناصر از راننده تشکر کرد و پیاده شد. گفتم: چرا به راننده اعتراض نکردی؟ خندید و گفت: لباس سپاه تنم بود. اگر با راننده برخورد می‌کردم باعث می‌شد مردم از نیروهای سپاه برداشت بدی کنند ما در برابر این لباس مسئولیم. *** تصمیم گرفتیم حلقه‌های ازدواجمان را به جبهه هدیه کنیم. وقتی رفتیم جلوی مسجد جامع، صندوق جمع آوری کمک‌های مردم به جبهه آنجا بود، ولی کسی کنارش نبود ناصر رفت طرف صندوق حلقه‌ها را گذاشت کنار آن و بلافاصله از آنجا دور شد. پرسیدم چرا حلقه‌ها را گذاشتی و آمدی؟ چرا تحویل مسئول صندوق ندادی؟ با جدیت گفت: ریا می‌شد. *** نماز می‌خواند و گریه می‌کرد. نمازش که تمام شد رفتم کنارش و گفتم: چقدر گریه می‌کنی؟ بس است دیگر. دوباره اشک از چشم‌هایش جاری شد. گفت: کاش خبر داشتی و می‌دانستی توی جبهه‌ها چه خبر است و بچه‌ها چه طوری فعالیت می‌کنند، آن وقت ما راحت اینجا نشسته‌ایم و… اشک مجالش نداد ادامه حرفش را بزند. *** اطراف مسجد جامع آنقدر شلوغ بود که نمی شد با ماشین به آنجا نزدیک شد. تعداد زیادی از اسرای عراقی را نزدیک مسجد جامع نشانده بودند. ناصر از توی یک وانت که گوشه خیابان بود هندوانه برمی‌داشت می برید و می‌داد به تک تک عراقی‌ها تا توی گرما اذیت نشوند. *** «علی آقا ماهانی» را صدا کرد و خواست از چادر بیاید بیرون. علی آقا را برد یک گوشه و گفت: من می‌خواهم وصیت کنم. ماهانی گفت: جدا داری می‌روی؟ گفت:‌ بله! رفتنی‌ام. می‌خواهم وصیت کنم. دو سه ساعت درباره تک تک شهدا صحبت کرد و مرتب می‌گفت: من گناهکارم، لیاقت شهادت ندارم. گفت:‌ همسرم خواب دیده من توی یک جشن بزرگ شربت و شیرینی پخش می‌کردم. شک ندارم که این دفعه خدا بهم پاداش می‌دهد. هرکدام از بچه‌ها را که می‌دید می‌گفت: دعا کنید سفر آخرم باشد. *** پرسید: مادر دوست داری من چه طوری شهید بشوم؟ گفت: من چه می‌دانم که تو دوست داری چطوری شهید بشوی؟ ناصر گفت: دوست دارم فوری شهید نشوم؛ چند ساعت توی خون خودم بغلطم و درد بکشم تا سختی و رنج جانبازان را هم درک کنم. *** خمپاره که آمد یازده ترکش به بدنش نشست. وقتی رساندنش به بیمارستان، داشت ذکر می گفت: یا حجت‌بن الحسن (عج) … به نقل از فارس

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

شهيد ناصر فولادي از فاتحين لانه جاسوسي آمريكا

شهيد ناصر فولادي بخشدار جبال بارز در شهرستان جیرفت ،استان کرمان  ناصر، گل سفید رنگ …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *