تیتر خبرها
خانه / بخش 2) لانه جاسوسی آمریکا در ایران / 2)4) زندگی نامه شهداي گرانقدر دانشجوي پیرو خط امام / 2)4)25)شهید سید احمد کدخدا زاده / دوازدهم خردادماه سالروز شهادت مهندس سید احمد کدخدازاده از دانشجویان شهید پیرو خط امام و از فاتحان جاسوسی

دوازدهم خردادماه سالروز شهادت مهندس سید احمد کدخدازاده از دانشجویان شهید پیرو خط امام و از فاتحان جاسوسی

دوازدهم خردادماه سالروز شهادت برادر سيد احمد كدخدازاده از دانشجویان شهید پیرو خط امام و از فاتحان جاسوسی

سید احمد کدخدا زاده نفر اول ایستاده از سمت چپ

آنچه در زير مي آيد بيان يك خاطره است در باره  

بسيجي شهيد سيد احمد كدخدازاده

كه روايت اول آن در دل نوشته هاي ايام دفاع مقدس ( 1/5/61 ) با حال و هواي همان زمان نوشته شده و روايت ديگر امروز است .

–        روايت اول :

آن روز دلم خيلي گرفته بود ، زيرا صبح آن روز يكي از دوستانم شهيد شده بود .

صبح در سنگر نشسته بوديم و طبق روال هر روز بقيه دوستان هم از سنگر هايشان آمده بودند ، كار خاصي نداشتيم . در ميان بگو بخند هاي مان ، يكي از بچه ها دوان دوان آمد و يك جمله گفت :

” عبدالعلي شهيد شد .! “

با شنيدن اين جمله گويي زبان در دهانمان چسبيد و يك لحظه مبهوت نشستيم . شنيدن اين جمله برايم غيره منتظره نبود ، گويي از قبل  انتظار شنيدنش را داشتم ! حقيقتش هم ، همين بود چون اين بار كه جبهه آمديم از نگاهش فهميدم كه رفتني است .

” شهيد عبدالعلي نجف آبادي فرمانده گروهان فتح از گردان بلال دزفول “ 

بعد ازشنيدن اين خبر حال خوبي نداشتم ، دائم خودم را سرزنش مي كردم كه چرا من لياقت رسيدن به چنين مقامي را ندارم .

از سنگر كه بيرون مي آمدم هر لحظه اين انتظار را  داشتم تا يك گلوله خمپاره كنار پايم سبز شود ! بعداز شهادت عبدالعلي ، آن روز احساس عجيبي به من دست داده بود …

آن روز وقتي خورشيد داشت كم كم قافله نور خود را جمع مي كرد تا دنيا را به دست ظلمت شب و سياهي آن بدهد ، با حالتي افسرده و غمگين نماز مغرب و عشاء را خواندم بعد از نماز كنار در ورودي  سنگر پاي بيسيم ها نشستم ، آن شب اصلا اشتهاي غذا خوردن نداشتم . اتفاقا آن شب بخاطر احتمال پاتك دشمن هركس مشغول كاري بود ، من هم كنار بي سيم ها منتظرگرفتن اخبار جديد بودم . يك دوتا از بچه ها هم كه كاري نداشتند داخل سنگر خوابيده بودند .

سيد احمد کدخدا زاده در حال باز كردن كنسرو ماهي براي شام بود ، در اين اوضاع واحوال ناگهان صداي شليك خمپاره عراقي ها را شنيدم در يك لحظه گفتم الان در نزديكي من خواهد خورد خودم را جمع كردم تا داخل سنگر بپرم كه ناگهان گلوله مستقيم بالاي سر من روي سنگر فرود آمد …

چند لحظه نفهميدم جريان چيست ، پس از لحظاتي بخود آمدم و ديدم سنگر روي سرم خراب شده و صداي ناله بچه ها بلند است . با هر زحمتي بود خودم را از سنگر بيرون كشيدم…

از سر رويم خون مي آمد ، وقتي مطمئن شدم كه چندان زخمي بر نداشته ام پيش بچه ها رفتم فرياد الله اكبر بلند بود ، سيد احمدكدخدازاده و عليرضا ستوده زخمي شده بودند .آمبولانس آمد آن دو را داخل آمبولانس گذاشتند و من هم كنارشان نشستم ، در بين راه متوجه شدم سيد احمد يكي از دست هايش از مچ قطع شده و خودش هم مي دانست دستش را بلند كرده بود و مي گفت : مصطفي نگاه كن !

دائما ذكر يا مهدي مي گفت . واز خدا طلب بخشش و مغفرت مي كرد .

وقتي به اورژانس رسيديم پس از پانسمان مختصري ما را به اهواز منتقل كردند و سيد احمد قبل از اينكه به اهواز برسد به آرزوي ديرينه اش رسيد …

روايت دوم :

دفاع مقدس صحنه حضور همه مردان و زنان ميهن اسلاميمان بود . هر كس احساس كرد ه بود كه بايد قدمي براي حفظ اين آب و خاك و دفاع از مرزهاي كشور اسلامي خود بردارد وارد ميدان دفاع شد و تفاوتي نبود براي آنها كه شهر و ديار خودشان كجاست ؟ شمال يا جنوب ، غرب يا شرق كشور .

همه آمده بودند. و هر كجا نياز بود مي رفتند .

يكي از كساني كه داوطلبانه و بي ريا و بودن اينكه ادعايي راجع به سوابق مبارزاتي و انقلابي خود داشته باشد ، سيد احمد كدخدا زاده بود .

اهل قائم شهر مازندران و از دانشجويان پيرو خط امام و از حاضرين در فتح لانه جاسوسي امريكا .

از همان روزهاي نخستين جنگ داوطلبانه به جبهه آمده و در گمنامي در كنار برادران رزمنده خود در جبهه فياضيه آبادان و در اختيار گرفتن يك قبضه خمپاره شصت مشغول خدمت شده بود .

با ورود بچه هاي ذخيره سپاه دزفول به آن جبهه و آشنايي سيد احمد کدخدا زاده با آنها ، باعث شد كه سيد به جرگه بچه هاي ذخيره بپيوندد و تا لحظه شهادت در كنار آنها باشد .

با تشكيل نخستين گردان بسيجي از شهر دزفول در عمليات طريق القدس ، به عضويت اين گردان در آمد و بعنوان ياري امين و مشاوري دلسوز در كنار فرماندهان گردان بلال انجام وظيفه كند  . شرط اين همراهي را اين گذاشته بود كه موقع عمليات ها در كنار رزمندگان بعنوان يك نيروي ساده  تك ور دوشادوش ديگر بسيجيان بجنگد .

سيد احمد در عين حالي كه فردي مومن  و مقيد به احكام دين  ، بسيار متواضع و فروتن بود . در مسائل نظامي صاحب نظر و هميشه در ماموريت هاي گردان طرف مشاوره فرماندهان بود .

انساني بسيار زيرك و باهوش بود ، در عمليات فتح المبين (مرحله دوم عمليات ) با همديگر حركت مي كرديم ، در تاريكي شب يك لحظه ايستاد وبا صداي بلند گفت : قف ، قف ( ايست ايست ) برگشتم ديدم دو سرباز عراقي بطرف ما موضع گرفته قبل از هر عكس العملي آنها را به هلاكت رسانيد .

بعد از عمليات فتح المبين ، نوبت عمليات الي بيت المقدس رسيده بود و همچنان سيد احمد در كنار ما در گردان حضور داشت ، در مرحله سوم عمليات كه منجر به آزادي خرمشهر گرديد ، ماموريت گردان بلال حضور در حلقه محاصره شهر خرمشهر از سمت مرز شلمچه بود .

سيد احمد خيلي آرزو داشت تا آزادي خرمشهر را ببيند و اين مطلب را بارها گفته بود .

روزي كه خرمشهر آزاد شد ما در خط حائل بين خرمشهر و مرز شلمچه بوديم . يك روز پس از فتح خرمشهر به اتفاق سيد احمد به خرمشهر رفتيم وسيد آزادي پاره تن ميهن اسلامي خويش را مشاهده كرد .

نفر اول ايستاده از چپ شهيد سيد احمد كدخدازاده

سرانجام در شامگاه مورخ 12/3/61 در همان منطقه شلمچه بعد از اداي نماز مغرب و عشاء در حالي كه روبرويم ايستاد بود و تداركات شام بچه ها را مي ديد ، براثر اصابت چندين گلوله خمپاره بر روي سنگرمان ، من وسيد ويكي ديگر از بچه ها زخمي شده و حين انتقال به بيمارستان در حالي كه يكي از دستانش قطع شده و مچ دست ديگرش به تكه پوستي آويزان بود به شهادت رسيد .

بسوگت اي سپيد پوش سبز قامت

هنوز هم سپيده غرق خون نشسته است

تو آن امامزاده اي كه ماه و خورشيد

دخيل بر ضريح ديده تو بسته است

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *