تیتر خبرها
خانه / بخش 2) لانه جاسوسی آمریکا در ایران / 2)4) زندگی نامه شهداي گرانقدر دانشجوي پیرو خط امام / 2)4)6) شهيد محسن وزوائي / شهید مهندس محسن وزوایی فرمانده تیپ حضرت رسول(ص) و فاتح قله بازی دراز از دانشجویان مسلمان پیروخط امام

شهید مهندس محسن وزوایی فرمانده تیپ حضرت رسول(ص) و فاتح قله بازی دراز از دانشجویان مسلمان پیروخط امام

شهید محسن وزوایی فرمانده تیپ حضرت رسول(ص) و فاتح قله بازی دراز از دانشجویان مسلمان پیروخط امام

محسن وزوایی
محسن وزوایی

هادي غيب

در زمان عمليات آزادسازي ارتفاعات بازي دراز فرماندهي محور تيپ حمله را محسن بر عهده داشت. بچه‌ها در وضعيت سختي قرار داشتند. از تمام نيروهاي گردان 9 تنها 6 نفر به ارتفاع 1050 رسيدند. محسن با گلوي تيرخورده به مبارزه ادامه داد. خون آرام آرام از جراحتش بيرون مي‌ريخت. نگاهي به پنج همرزمش انداخت. صورت بچه‌ها خسته خسته بود. بلند شد و توانست به ياري دوستانش گردان كماندويي دشمن را به اسارت درآورد. افسر بعثي به اصرار مي‌خواست فرمانده نيروهاي ايراني را ببيند بچه‌ها يكي از بسيجي‌ها را به عنوان فرمانده به او معرفي كردند.(1) افسر عراقي در ميان حيرت نيروها گفت: «نه اين فرمانده شما نيست، ‌او سوار بر اسبي سپيد بود اما هرچه به طرفش تيراندازي كرديم اثري نداشت؛‌ من مي‌خواهم او را ببينم.» اشك از چشمان همه سرازير شد هادي غيب بار ديگر آنها را از ميان كينه و آتش دشمن نجات داده بود محسن پس از اتمام عمليات در مصاحبه‌اي اين مسئله را امداد و عنايت ائمه هدي به رزمندگان اعلام كرد.

1- به علت مسائل امنيتي وزوايي را معرفي نکردند.

منبع:كتاب عقابان بازي دراز

 

سخن شهيد

بايد بر مكتب تكيه كرد و دقيقاً روي موازين مكتبي حركت نمود. دشمن مي‌خواهد با توطئه‌هاي گوناگون مردم را خانه‌نشين كند و با بعضي مصلحت كارها و سياست بازي‌ها ضربه به انقلاب بزند. بايد اجازه اين كار را به او نداد. بايد به وظيفه الهي و اسلامي كه روي دوش ما گذاشته شده است عمل كنيم و اصلاً نبايد فكر كنيم كه شايد شكست بخوريم. بايد رابطه خود را با ملل جهان به خصوص مسلمانان و نهضتهاي آزاديبخش براي صدور انقلاب افزايش دهيم و از آنان پشتيباني كنيم و كانال‌هاي انحرافي از قبيل ملي‌گرايان و امثال آنها را بشناسيم و نگذاريم به انقلاب ضربه بزنند…. من كربلا را براي خود نمي‌خواهم بلكه براي انسان بعدي مي‌خواهم ما براي خودمان فعاليت و مبارزه نمي‌كنيم. براي نسل‌هاي بعدي اين مملكت مي‌جنگيم براي هفت هشت سال ديگر.(1) يك پيام براي امت مسلمان دارم امت ما بدانند كه تا موقعي كه فرزندان اسلام زنده باشند همانطوري كه امام گفته‌اند تا آخرين قطره خون در راه اسلام،‌ دفاع مي‌كنيم چه كشته شويم و چه بكشيم، پيروزيم مرگ در اينجا مفهومي ندارد. بنابراين با اعتقاد به اسلام و ولايت فقيه تا آخرين قدم پيش مي‌رويم تا جائيكه قدرت اسلام با متصل شدن به حكومت مهدي (عج) در سرتاسر جهان مستقر شود و عدل الهي برقرار شود بنابراين بدانند كه اين گروه‌ها و ليبرالها! به هيچ وجه نمي‌توانند خلل به اسلام وارد كنند چون اين نيروها در خدمت اسلام هستند و جز اسلام و خدا پناه ديگري ندارند اين پناهگاه بهترين پناهگاه برايشان است. پس بياييد همگي با هم با اعتقاد به ولايت فقيه، حكومت واحد را با صدور انقلابمان به تمام جهان ثابت كنيم.

1-دستنوشته

 

شهادت

ارديبهشت ماه بود، هوا نسبتاً خوب به نظر مي‌رسيد عمليات بيت‌المقدس آغاز شد، وزوايي و شهبازي مسئوليت دو محور را بر عهده داشتند. سحرگاه حاج احمد متوسليان دستور داد، وزوايي دو گردان از نيروهاي خود را روانه غرب كارون نمايد. گردان‌هاي ميثم تمار و مقداد به راه افتادند. جاده خرمشهر – اهواز به زير دو پايشان مي‌لرزيد. گردان‌ها در ميان جاده‌ها با موانع روبه‌رو شدند. حاج احمد محسن را به آنجا فرستاد. خورشيد كم‌كم به آسمان مي‌آمد ناگهان هواپيماهاي دشمن در بالاي سر رزمنده‌ها به پرواز درآمدند. باران آتش پاتك سنگين بعثي‌ها تمام مواضع تيپ 27 محمد رسول الله (ص) را به خطر انداخته بود. هوا روشن شد ،وزوايي تمام تلاش خود را مصروف نجات گران ميثم تمار از ميان آتش كرد. نگران بچه‌ها بود. بايد آنها را از منطقه بيرون مي‌كشيد. ناگهان گلوله‌اي به زمين اصابت كرد. محسن بر خاك افتاد. كمي چشمانش را باز كرد گرد و غبار مقابل ديدنش را گرفت. بوي دود و باروت آزارش مي‌داد. چشمانش را بست. پيكر خون‌آلود محسن در ميان نوحه و ناله بچه‌ها به عقبه منتقل شد.

 

خدانگهدار

 

 

           

 

ساكش را بست، و مقابل در ايستاد نگاهي به قامتش انداختم دلم لرزيد نمي‌خواستم بار ديگر از او جدا شوم، گفتم:«محسن جان! تو دوباره از خطر نجات يافتي من خيلي دلم شور مي‌زند اين دفعه ديگر نرو.با اين وضعيت که نمي‌تواني کربلا را آزاد کني، محسن آرام پاسخ داد:«مادرجان! ناراحت نباش، هيچ اتفاقي نخواهد افتاد. مادر ما کربلا را براي خودمان نمي‌خواهيم،‌کربلا را براي سالهاي بعد مي‌خواهيم. همسر برادرش جلو آمد، او هم نگران بود. با ناراحتي گفت: «آقا محسن مادرت راضي نيست نرو! باپدرش صحبت كردم بلكه او را راضي نمائيم، اين بار به جبهه نرود. هر دو مصرانه گفتيم. تو به علت جراحتت خيلي ناتوان شده‌اي، پوتين‌ها را پايش كرد، نگاهش را از من دزديد و گفت: «مادر هر دستوري بدهي انجام مي‌دهم اما از من نخواه كه بمانم، من عهد كرده‌ام كه تا آخرين لحظه باشم.»

فايده‌اي نداشت بايد مي‌رفت دلش جاي ديگري بود. بغضي در سينه داشت كه اينجا نمي‌شكست. با بغض و گريه گفتم :«برو مادر! خدا نگهدار…»

منبع:كتاب عقابان بازي دراز

 

راوي: مادر شهيد

ياور مهربان

صداي زوزه باد نيمه‌هاي شب در فضا پيچيد همه نيروها اميدشان به گردان “حبيب‌بن‌مظاهر (س)” بود. اما گردان در تاريكي شب ناپديد شد. سرنوشت كل عمليات به خطر افتاد حاج احمد متوسليان آرام و قرار نداشت. “محسن وزوايي” در آن گردان بود وحشت عجيبي سراپايشان را فرا گرفت. محسن به گوشه‌اي رفت و به نماز عشق ايستاد و زير لب زمزمه نمود: «اگر مي داني نيت‌هاي ما خالص و فقط براي توست ياريمان كن! راه را نشانمان بده! خدايا تو براي موسي دريا را شكافتي و به امر تو عنكبوتي در مقابل غاري كه حضرت محمد (ص) در آن پنهان شده بود تار تنيد. خدايا به حق امام زمان (عج) به حق نيايش خميني به حق حسين (ع) قسمت مي‌دهيم. ما بندگان حقير را از اين درماندگي نجات بده.» سپس برخاست. بچه‌ها را صدا زد و خود به راه افتاد. همه مطمئن از تصميم او آماده شدند. ساعتي بعد گردان حبيب‌ مقابل تپه «تانک» بود. محسن بارها و بارها دست امداد الهي را ديده بود، هنوز به خاطر داشت در عمليات بازي دراز كه از ناحيه فك و دست راست به سختي مجروح شده بود. در يك شب ده عدد واليوم به او تزريق كردند. پرستار به او گفت:«براي چه كسي اين كارها را مي‌كني؟ به خميني بگو تا بيايد معالجه‌ات كند» محسن خنديد، نبايد سخن منافق در او تأثيري مي‌گذاشت.آرام پاسخ داد:«خدا خودش درست مي‌کند» سپس با خود گفت:«هنگاميکه زجرمي‌کشم، از لحاظ معنوي و روحي لذت مي‌برم». پزشكان تصميم گرفتند از استخوان لگن براي پر كردن جاي خالي استخوان‌هاي فك و دست استفاده نمايند. اما قبل از عمليات شگفت‌زده متوجه شدند استخوان فك و دست محسن ترميم شده و مقداري گوشت هم اطرافش را احاطه نموده. قدرت خدا لايزال است، هرچه به او توكل كني پاسخش را خواهي گرفت.

منبع:كتاب عقابان بازي دراز

 

خدا با توست

عمليات بازي دراز قربانگاه بچه‌هاي گردان 9 بود. هلي‌كوپترهاي عراقي در آسمان مي‌چرخيدند. و به صورت مستقيم به سمت سنگرهاي بچه‌ها شليك مي‌كردند. هر لحظه قامت جواني بر خاك مي‌افتاد. ناگهان يكي از نيروها به طرف محسن رفت و با ناراحتي گفت:«پس آنهايي كه قرار بود ما را پشتيباني كنند» كجا هستند ‌کجاست نيروهايي كه قرار بود بيايند؟ چرا بچه ها را به كشتن مي‌دهي؟ وزوايي سرش را برگرداند نگاهي به آسمان انداخت همه را صدا زد صدايش در فضا پيچيد «الم تركيف فعل ربك باصحاب‌الفيل …..» بچه‌ها شروع به خواندن كردند در همين لحظه يكي از هلي‌كوپترها به اشتباه تانك عراقي را به آتش كشيد و دو هلي‌كوپتر ديگر به يكديگر برخورد نمودند.

آن مرد عصباني شرمزده از محسن عذرخواهي كرد. آري ايمان آن است كه مطمئن باشي همه جا خدا با توست.

 

منبع:كتاب عقابان بازي دراز

 

 

 

 

درباره ی سید محمد هاشم پوریزدانپرست

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تسخیر لانه جاسوسی

مطلب پیشنهادی

امروز در شرايطى هستم كه لحظه‌اى غفلت خيانت به اسلام و قرآن است

خبرگزاري فارس: شهيد محسن وزوايي در بخشي از وصيتنامه خود آورده است: و‌الله قسم وقتى …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *